https://shohada.org/fa/shahid/content/261896
شناسه خبر: 261896
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۴۸
عشق به جهاد
وقتی که جوانان و بسیجیان به جبهه رفتند. خیلی غصه می خورد که چطور من نمی توانم توفیق پیدا کنم و در جبهه های حق علیه باطل حضور پیدا نمایم. چون او بنا بود و کار هم زیاد داشت. به حال بسیجیان غبطه می خورد که چرا از معنویات جبهه نمی تواند استفاده نماید تا اینکه در سال 1360 بنده در جبهه بودم که روزی آمده بودیم به اهواز در زینبیه ( ایستگاه صلواتی ) که یکی از دوستان به من گفت: که غلامحسین هم به جبهه آمده و او را رد هلال احمر دیدم که درباره شما می پرسید اگر می خواهی برویم تا او را زیارت کنیم. شب بود که رفتیم هلال احمر و او را پیدا کردیم و احوال پرسی نمودیم. پس از احوال پرسی گفتم: تو چرا کارهایت را رها کردی و آمدی گفت: ما 6 نفر هستیم که از مشهد به اتفاق هم آمدیم و من با هیچکدام از افراد خانواده خداحافظی نکردم و آنها خبر ندارند که من به جبهه آمدم به جز برادر بزرگترم. شب را در کنار هم بودیم نماز خواندیم و شام هم خوردیم و خوابیدم. صبح که می خواستم خداحافظی کنم. گفت: بیا تا وصیت نامه بنویسیم و دست شما باشد. من گفتم: حالا هر زمان خواستی به خط مقدم بروی وصیت نامه ات را بنویس. شفاهاً چند کلمه ای وصیت کرد که دلم برای بچه هایم خیلی تنگ شده. گفتم: تا چشم بهم برنی، مأموریتت تمام می شود. ایشان گفت: من خواب شهادتم را دیده ام و من به همین زودی شهید می شوم. گفتمک که راه اسلام گرفتاری دارد و باید سختی ها را تحمل نمائیم. امیدوار باش. بعد خداحافظی کردیم که بچه ها به صف ایستادند تا سوار ماشین ها بشوند و عازم خط مقدم شوند. قرار بود به او آمبولانس بدهند که مجروحین را به پشت خط بیاورد. از ساعتی که ما از هم جدا شدیم پس از سه دقیقه طول کشید که خمپاره دشمن به آمبولانس او اصابت کرده بود آمبولانس و تماماً سوخته بود. خوشا به حال او که به هدفش رسید و مزه و شهد شهادت را چشید و نزد خدا و اولیاء الهی رو سفید گردید.