https://shohada.org/fa/shahid/content/262877
شناسه خبر: 262877
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۱:۰۲
خاطرات سياسي
راوی ابراهیم نصیری : شبی در مسجد الرضا جمع شده بودیم و قرار بود آقای موسوی سخنرانی کند . شهید نصیری به همراه همسرش آمده بود . گفتم همسرت را آورده ای ؟ گفت خانم ها هم باید شرکت کنند تا از وضعیت مملکت آگاه شوند . هنوز مدت زیادی نگذشته بود که رئیس شهربانی و نیروهایش مسجد را محاصره کردند . رئیس شهربانی اعلام کرد : آقای موسوی بیاید بیرون . بچه ها گفتند : اگر قرار است آقای موسوی بیرون برود ، همه با هم می رویم . دوباره رئیس شهربانی اعلام کرد :ما با کسی کاری نداریم ، همه بیایید بیرون ، قرار شده 5 نفر ، 5 نفر بیرون برویم من، شهید نصیری با همسرش و چند نفر دیگر بیرون رفتیم . همین که بیرون رفتیم ، مأمورین شاه ما را زیر چوب و چماق انداختند . شهید نصیری چون همسرش حامله بود ، بیشتر مواظب او بود به همین خاطر بیشتر از همه کتک خورد . مأمورین ما را می زدند و ما به طرف چهار راه لشکر می رفتیم . تا اینکه در چهارراه لشگر به هر طریقی که بود از دست مأمورین فرار کردیم .