https://shohada.org/fa/shahid/content/263272
شناسه خبر: 263272
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۱:۰۸
عشق به جهاد
راوی مریم نخعی : خرید عید! در آستانه فرا رسیدن عی نوروز بود. همه در هیاهوی عید کاری انجام می دادند و برادرم خودش را برای اعزام به جبهه آماده می کرد. حال که فکر می کنم می بینم که فرق دنیای ما و دنیای او از زمین تا آسمان بود. در همین حین بود که خبر مجروحیت و بستری شدن برادر بزرگترم را به ما رساندند و مادرم با وضعیت موجود و مریضی پدرم با رفتن برادرم به جبهه مخالفت ورزید و اصرار کرد که تا ترخیصی برادر بزرگتر از بیمارستان، مسعود پیش ما بماند. مسعود هم وضعیت موجود را درک کرد پذیرفت. ولی مادرم وقتی رفتار بی صبرانه او را می دید، دلش شور می زد که مبادا او در این وضعیت ما را تنها بگذارد. برای همین منظور و برای اینکه فعلا سرگرمش کرده باشد به وی پیشنهاد نمود تا برای خرید عید با او به بازار برود و هر چه بخواهد بخرد. اما مسعود با سن کمی که داشت، (تقریبا 14 سال) این پیشنهاد مادرم را رد کرد و گفت: ما در حال جنگ هستیم و تمام خانواده ها عزادار جوانان خود هستند. حتی بعضی از خانواده ها خانه و کاشانه ای هم ندارند و همه چیزشان را از دست داده اند. عید مفهومی ندارد. این عید، عید تمام خانواده هاست. هر وقت نیاز بود خودم تهیه می کنم. مادرم جواب مسعود را که شنید روز بعد خودش به بازار رفت و یک پارچه کت و شلواری خرید. وقتی مسعود از این کار باخبر شد با ناراحتی گفت: مادر من این پارچه را نمی دوزم. شما اگر پول آنرا به جبهه کمک می کردید بهتر بود. و بالاخره با اصرار مادرم، مسعود راضی شد که پارچه کت و شلواری را به خیاطی ببرد. مسعود با اخلاق و تواضعی که داشت نمی توانست دل مادر را بشکند و ناراحتش کند. پس از مدتی کت وشلوار را گرفته و آورد. شلوارش را پوشید و وقتی می خواست کتش را بپوشد زنگ در حیاط به صدا درآمد. دوست مسعود بود که با وی کار داشت و برای خداحافظی آمده بود. او که دوستش را دید، داغی عظیم بر دلش شعله کشید و حسرت رفتن و جبهه او را شکنجه می داد. اما بالاخره تصمیم خود را گرفت. به خانه آمد و گفت: من هم می خواهم به جبهه بروم. از همه التماس دعا دارم. مادر حلالم کن و برای پیروزی رزمندگان اسلام دعا کن. در میان حیرت و چشمان پر از اشک همه، ناباورانه خداحافظی کرد و بدون اینکه حتی فرصتی پیش بیاید که کتش را بپوشد با همان شلوار رفت. او آنقدر برای هدفش و برای اسلام و آزادی وطنش شور و علاقه نشان می داد که به عید و زیورآلات دنیا توجه نداشت. جز رضای حق به هیچ چیز فکر نمی کرد. او رفت. ولی هنوز که هنوز است، مادرم به امید برگشتنش، کتش را نگه داشته است تا شاید او در کت و شلوارش ببیند و این دیدن تا آن شبی که مادرم او را در خواب دید میسر نشد. او را در جایی می بیند که هر مسلمانی آرزوی رفتن به حرم شش گوشه آن امام مظلوم سیدالشهداء (ع) را دارد.