https://shohada.org/fa/shahid/content/264545

شناسه خبر: 264545
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۱:۲۵

قران و نيايش

راوی صغری صالح آبادی: یک روز حمزه وصیت نامه اش را برای من خواند. او گفت:" مادرجان، شما باید دل محکمی داشته باشی و دعا کنی اگر شهید شدم، جنازه ام را برای شما بیاورند. دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید و چشمهایم را باز گذارید تا مردم ببینند من زنده ام." حمزه این حرفها را زد و گفت:" انشاء الله از من راضی باشی. دفعة قبل که به جبهه رفتم مرا ندیدی ولی این دفعه مرا می بینی.شب که می خواست برود به او گفتم:" دوست داشتم روز می رفتی تا برایت نوحة حضرت علی اکبر بخوانم." خنده ای کرد و گفت:" نه مادرجان، من نمی خواهم شما خودت را برای من به زحمت بیندازی، اصلا ً ناراحت نباش، من می روم تا دُینم را ادا نمایم. می خواهم همانطور که به بستان رفتم همانگونه هم به شلمچه بروم اما شلمچه جایی نیست که دیگر برگردم."