https://shohada.org/fa/shahid/content/268549
شناسه خبر: 268549
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۲:۲۲
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهرا لعل قادری : آن شب حدود ساعت یازده به خواب رفتم. اسب رؤیایی خواب مرا به باغمان برد. بهار بود و شکوفه ها حال و هوایی دیگری به باغ داده بودند و زیبایی و عطر و بویشان آدمی را سرمست می کرد. نور عجیبی تمام باغ را روشن کرده بود. با تعجب و آهسته آهسته به طرف جایی که نور از آن منتشر می شد رفتم که تقریباً در قسمت بالای باغ زیبا بود. دقیق تر که نگریستم در میان شعاعهای نور او را شناختم. چهره اش آشنا و دوست داشتنی بود. شباهت زیادی به خود پدرم داشت. در یک لحظه خاطره روزی که همه برایش می گریستند از ذهنم عبور کرد. بی اختیار به طرفش دویدم او هم آغوشش را گشود و مرا به گرمی پذیرا شد سرم را روی شانه های استوارش گذاشتم و اشک ریختم هیچ چیز نمی فهمیدم اما بویی دلپذیر به مشامم می رسید. دستش را که روی سرم می کشید لمس کردم و به خود آمدم . به او که نگریستم با دستانش اشکهایم را پاک کرد. در حالی که دستانم در دستانش آرام گرفته بود. در طول باغ به راه افتادیم. گویی نیروئی مرا به سوی او جلب می کرد. چند قدمی به دنبالش رفتم. در این لحظه صدای گرم و لطیفش را شنیدم که می گفت: دخترم در هر حال که هستی همیشه از دین و شریعت اسلام محافظت کن. درست را بخوان راه امام عزیزت را ادامه بده و او را هیچگاه از یاد نبر. خدایا راضی نباش یک طوری زندگی کنیم که روح این عزیزان از ما رنجور شود و باعث شرمندگی در آن روز عالم کبری محشر باشم. او می گفت و من چون شاگردی در مکتب عشق سراپا گوش بودم و اشکهایم یک لحظه دوام نمی آوردند و از گونه هایم سرازیر می شدند. به بالای سرم که نگاه کردم از زیر درختان پرشاخ و برگ گذشته بودیم. چشمم به چند گل زرد افتاد که خم شده بودند. آنها را چیدم و در چند قدم بعد گل لاله زیبایی توجه ام را جلب کرد. آن را نیز چیدم. وقتی که صورتم را برگرداندم که دسته گل زیبا را به او بدهم. کسی را در اطرافم ندیدم. احساس سستی کردم و گلها از دستم روی زمین باغ افتاد چرا که چهره نورانی از نظرم محو شده بود با صدای بلند او را فریاد زدم و گریه کردم اما افسوس که او رفته بود و ...