https://shohada.org/fa/shahid/content/271126
شناسه خبر: 271126
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۲:۵۷
خبر شهادت
یه روایت از مینا قندهاری : یک روز تلفن منزلمان زنگ زد گوشی را براشتم دیدم حسن آذرنیا دوست احمد بود تازه خرمشهر آزاد شده بود . احوالپرسی کرد و گفت : چه خبر؟ می خواست ببیند ما از احمد خبر داریم . پرسید مادر کجاست ؟ گفتم : مادر سر کار است . بعد گفت : مینا یک چیزی به شما می گویم به مادر نگویی . گفت از احمد خبر نداری ؟ گفتم : احمد که توی عملیات بوده است . قبل از عملیات به ما تلفن زده است . من خودم هم در جبهه دیدمش . گفت : احمد توی جبهه گم شده است . پرسیدم چه طوری ؟ گفت : دارند دنبالش می گردند با تیپ در رفته و نتوانسته ایم پیدایش کینم . همان روز رفتم بیمرستان ولی طاقت بیمارستان ماندن را نداشتم از آنجا به همسرم که تایباد بود تلفن زدم پیام گذاشتم که ایشان زود بیاد که اتفاق برای ما افتاده است . ایشان آمد قضیه را برایش تعریف کردم گفتم این طوری شده است . پرسید مادر خبر دارد ؟ گفتم : نه . بعد گفته به مادر چیزی نگو و تا ببینم چه می شود . من بروم با خرمشهر یا آبادان تماس بگیرم . روز بعدش مادرم گفت : رفتار شما مشکوک است . همه اش با هم می روید گریه می کنید . چه شده است ؟ جریان چیست ؟ دیگر ما جریان را گفتیم که مادر احمد گم شده است ولی نمی دانیم شهید است یا مفقود الاثر خدا میداند تا جنازه اش پید ا شد و "آمد یازده روز طول کشید و ما در طی این مدت نمی دانستیم شهید شده است یا مفقو الاثر یک عده ای می گفتند اسیر است . حسن آذرنیا می گفت : نه ایشان تن به اسارت نمی دهند تا این که حاجی خرم مسئول خانواده شهدا که با برادر دیگرم کار میکرد رفته بود چند تن از شهدای جهاد را شناسیایی کند توی بیمارستان قائم مشهد یک دفعه دیدم آمد در خانه همسرم و برادرم را صدا کردند . برادرم شروع کرد به گریه کردن . دیگر من همانجا فهمیدم که خبر شهادت احمد را آوردند . مادرم در طی این یازده روز نه غذا می خورد و نه خواب داشت . همه اش گریه می کرد . به ایشان گفتم : مادر بلند شو به جای این که گریه می کنی امروز برو حرم تا ظهر حرم باش نمازت را همانجا بخوان از امام رضا ( ع ) بخواه که احمد پیدا شود . مادرهم همراه مادر شوهرم دو نفری به حرم رفتند و در همین حین که مادرم دعا می کرد است جنازه ی احمد پیدا شد . دیگر آمدند بردند جنازه را شناسایی کردیم .