https://shohada.org/fa/shahid/content/273147
شناسه خبر: 273147
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۳:۲۵
خاطره شماره 9 - شهید رضا فراهانی
یادم می آید زمانیکه در ازتش خدمت می کردم دفترچه ی اتکا 10 نفری داشتیم . سهمیه ما زیاد بود و من آن را نمی فروختم و نگه می داشتم برای روزهای مبادا تا اگر لازم آمد استفاده کنم . یک روز رضا نزد من آمد و گفت : پدرجان فکر می کنید خدا راضی هست که شما 5 ، 6 کیسه برنج را روی هم گذاشته باشی و خیلی از مردم گرسنه باشند گفتم : من ناراحت نمی شوم حرف آخرت را بگو گفت : یک کیسه از این برنج ها را به من می دهی ببرم گفتم : چرا ندهم یک حلب روغن هم بردار و ببر و او برنج و روغن را برد و بین افرادی که نداشتند و مد نظر اوبودند تقسیم کرد .