https://shohada.org/fa/shahid/content/275577

شناسه خبر: 275577
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۰۹

امدادهای غیبی

به روایت از سید اسماعیل رضوی : من وقتی از شهرستان بجنورد برای عزیمت به مناطق جنگی خارج شدم ، به مشهد مقدس رفتم تا به کاروان بزرگ یاران امام بپیوندم ، طبق معمول همیشه رزمندگان اسلام که از شهر مقدس مشهد به جبهه اعزام می شوند ، به پابوس حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) رفتم و طلب یاری و کمک و پیروزی از آن امام بزرگوار کردم . اولین صحنه ای که مرا به خود واداشت در صحن امام رزمنده ای را دیدم که به کمک مادرش سمت پنجرهء طلایی در حرکت بود . حس انساندوستی و کنجکاوی من باعث شد که به سمت ویلچر او راه افتادم و علت بستری بودن و اوضاع وخیم او را سئوال کردم که خوشبختانه مادرش با آن خلوص قلبی جریان را برایم توضیح داد که فرزندم در جبهه ترکش به جمجمه اش اصابت کرده و استخوان جمجمه وهر دو پایش شکسته و و در سرش شکافی فرو رفته . بعد از مدتها بستری در بیمارستان پزشکان قطع امید کرده اند ، بخاطر اینکه دچار ضایعه مغزی شده و حالت روانی دارد . به هر حال این رزمنده مجروح توسط مادرش به پشت پنجره برده شد تا جزء دخیل شدگان حضرت باشد من در این لحظه قلبم جریحه دار شد و از خداوند طلب شفاعت وی را کردم و اندکی آن طرفتر نشستم و به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم با توجه به روحیات اولین بار اعزام به جبهه اگر برای من چنین اتفاقی بیفتد و دکترها قطع امید کنند آیا امکانش هست با روی آوردن به حرم ائمه و شفاعت همه چیز یک دفعه عوض شود. درست پنج دقیقه از این فکر نگذشته بود ناگهان دیدم که همه مردم داخل صحن به طرفی می دوند و تا آن لحظه نمی دانستم عده ای از بیماران آسایشگاهی در کنار پنجره هستند و شبها اقامت می کنند تا فرجی شود . به طرف جمعیت رفتم ناگهان در بالکان طبقه دوم جوانی شانزده ساله که اهل کردستان بود و مدت 6 سال قطع نخاع گردن بود شفا یافته بود . بغض گلویم را گرفته و بسیار گریه کردم و به طرف ضریح رفتم و طلب استغفار کردم ، تا شب در حرم امام رضا (ع) به راز و نیاز مشغول شدم و شبانه برگشتم به اردوگاه و از آنجا با قطار به سمت تهران و از آنجا به مقصد اهواز رفتم . لرزش خاصی بر بدن و دستام وارد شد ، روحیه ام متحول شد ، وارد پادگان اهواز شدیم پس از دو روز داخل قطار بودن آن هم در سال 61 که به خاطر خطرات هواپیماهای دشمن ، قطار شب هنگام وارد اهواز شد . بعد از اینکه ما در پادگان مستقر شدیم ، همگی بچه ها را جمع کردند و اولین مژده که به ما دادند ، این بود که 3 روز دیگر عملیات بیت المقدس شروع می شود آگاه باشید چرا که دشمن هم این جریان را می داند و تدارکات بزرگی فراهم آورده است ما همگی با صلوات و ا...اکبر شور و شوق فراوان خود را اعلام کردیم . بعد از اینکه سخنان فرمانده تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) پایان یافت یکی از برادران دستور برپا داد و با صدای از جلو نظام همگی نظام گرفتند ، عده ای با قضیه شل برخورد کردند ، آن برادر اعلام کرد اگر خوب عملیات نظامی را انجام ندهید به خط مقدم نمی برم شما را و بعد گروهها را تقسیم کردند و برای هر گروهان فرماندهی معرفی شد . اتفاقا معاون گروهان ما از همشهریان خودمان بود از این ساعت هر لحظه برایم خاطره بود که قلم و کاغذ قاصر است از بیانش . نکته قابل توجه این که من و دوستم غلام حسین کمک آر پی جی یک رزمنده عزیز به نام محمد عبدا... زاده _ اهل طبس _ شدیم . ایشان چندین بار در جبهه ها و عملیات حضور داشته، شخصی بود با صورتی نورانی _ تیپی ساده و بی آلایش و یک انسان مخلص و پاک بود ، روحیات اخلاقی ایشان من و دوستم را به خود معطوف کرد و بسیار به او انس گرفته بودم . ایشان با توجه به اینکه از نظر سازمانی با ما همسنگر بود ولی هیچوقت شبها به سنگر ما نمی آمد . بعدا ما کنجکاو شدیم و علت را جستجو کردیم دیدیم در فاصله ای از سنگر ما یک سنگر تکی ساخته و شبها را در آنجا به راز و نیاز با خدا می پرداخت . با توجه به سابقه ورزشی من و دوستم و آشنایی معاون گروهانمان ، من مسئول ورزش صبحگاهی بودم و ایشان خیلی خوشحال بود و با لبخند و شادی می گفت : این بار کمک های ورزیده ای دارم . اگر خدای ناخواسته به دفاع شخصی پرداختیم ، موفق می شویم ولی افسوس که نمی توانم این دفعه خیلی از تانکها را به درک واصل کنم من همیشه می گفتم چرا این مطلب را بیان می کنی ؟ لبخند می زد و می گفت که حتی این بار من از پدر و مادر ، دوستانم خداحافظی کرده ام . دست راستش زخمی بود و درد می کشید و اصلا به ما نمی گفت : یک روز هنگام عوض کردن بلوزش متوجه شدم دست راستش باند پیچی است . کنجکاو شدم ، جلو رفتم گفتم چرا باندش را عوض نمی کنی اینکه خیلی کثیف است با نگاهی عمیق رو به من کرد و گفت ، فردا پس فردا که عملیات شروع شود انشاءا... اگر قابل باشم شهید می شوم پس این دستم زیاد مهم نیست . من بسیار ناراحت شدم ، اصرار کردم باید باند دستت را عوض کنی او هم با اصرار من و دوستم باندها را باز کرد که ناگهان چرکها بیرون زد ، بسیار منقلب شدم و او را وادار کردم که باید برویم پیش دکتر او راضی نمی شد تا بالاخره او را راضی کردیم و به طرف بهداری صحرایی ( اورژانس) راه افتادیم . دکتر تا زخم را دید ، توضیح خواست در آنجا متوجه شدیم ، مرحله قبل از عملیات بوسیله راکت هواپیما زخمی شده و هنوز در بیمارستان خوب بهبودی پیدا نکرده بوده که با پدر و مادر و اقوام خداحافظی کرده بلافاصله رهسپار جبهه شده است . دکتر بعد از شستشو و تعویض باندها به ایشان تاکید کرد که وضع دستش بسیار بد است اگر رعایت نکنی دستت سیاه شده ، باید قطع گردد. اتفاقا در همان شب رزم شبانه داشتیم . جهت آمادگی رزمی برای عملیات شب بعد . بعد از کلی سینه خیز و راهپیمایی باید در مسیر راهمان از داخل رودخانه ای عبور می کردیم در شرایطی که اسلحه ها و تجهیزات انفرادی را هم بالای سرمان حمل کنیم تا خیس نشود . من بمحض اینکه داخل آب شدم به یاد گفته دکتر افتادم که گفته بود . رطوبت به محل زخم و دستت نباید برسد و با دوستم صحبت کردم و جریان را قرار شد با فرمانده در جریان بگذاریم تا شاید ایشان را از عبور از رودخانه منع کند که خودش متوجه شد و بسیار ناراحت گشت . ما هم به خاطر اینکه از ما ناراحت نشود این کار را انجام ندادیم . شب تاریکی بود ، چشمهایمان خوب جلو را نمی دید ، به این دلیل در آب افتادیم . محمد عبدا... زاده هم جلو ما در حرکت بود بسیار نگران حال او بودم . به هر حال آخر های شب برگشتیم و لباسهایمان را تعویض کردیم و وارد سنگرهایمان شدیم . طبق معمول ایشان به سنگر تکی خودش رفت تا صبح آنجا بود من صبح زود به سراغ او رفتم ، دیدم دراز کشیده است ولی چشمهایش باز است و تا مرا دید خیلی سریع بلند شد و قبلا کمتر به دست زخمی اش تکیه می زد ولی این مرتبه به دو دستش تکیه کرده بود بلند شد و موجب تعجب من شد . به او گفتم مگر قرار نشد آب به دستت نرسد که زخم دستت بدتر نشود ، سکوت کرد دوباره من گفتم : چطور شده دستت را خوب تکان می دهی اما انگار دستور پزشک برعکس شده است نه ؟ لبخند با معنی زد و گفت : همینطور است اصرار کردم که باید زخم را نشان بدهی . اول مقاومت کرد و با اصرار من قبول کرد اما گفت : یک شرط دارد و آنکه به کسی چیزی نگویی . من هم قبول کردم . پس آستین را بالا زد و باند را باز کرد ، دیدم که اصلا آثاری از زخمهای روزهای قبل در دست نیست من هم گفتم ا... اکبر و او گفت : مگر نگفتم اگر خدا من را قابل بداند خودش زخم را خوب می کند و مرا به سویش می خواند یک بار دیگر دست و پایم لرزید و همانجا کنارش نشستم کلی با همدیگر صحبت کردیم ، روحیه عجیبی گرفتم ، شب دیگر عملیات داشتیم ، صبح زود آماده شدی ، آخر اردیبهشت ماه بود صبح دل انگیزی بود تا خط مقدم بوسیله کامیون رفتیم و در انتظار فرا رسیدن تاریکی شب بودیم که عملیات شروع شد ، قبل از سوار شدن فرمانده ما را جمع کرد و شروع به سخنرانی نمود که : برادران شروع عملیات توسط گروهان ما خواهد بود از طرف کرخه نور ، حالا می خواهم بگویم اگر شانس بیاوریم گوشتهای شما بوسیله پلاستیک جمع خواهند شد و حالا هرکس امید بازگشت و یا مسائل دیگر دارد از صف بیرون بشود در پشت جبهه هم ما نیاز داریم چهره ها شاداب باشد . اصلا کسی تکان نخورد . بالا خره پس از کلی انتظار به منطقه جنگی رسیدیم از چپ و راست بوسیله انفجار گلوله های خمپاره تهدید می شدیم . نزدیک خط سوم از کامیونها پیاده شدیم تا شب آنجا ماندیم و به ستون یک در حالی که از زمین و آسمان آتش می بارید و سکوت را انفجارهای گلوله های خمپاره 60_80_120_میلیمتری در هم می شکست . در همین حال چند نفر از برادران بسیجی ستون ما توسط ترکش خمپاره ها مصدوم شدند تا به خطی رسیدیم که لودر و بولدزرها داشت خاکریز می زد ما در پناه خاکریزها پیش روی می کردیم ، جلوتر از ما گردان رزمنده های اصفهانی بود که واقعا شجاعت آنها مورد تحسین همگان بود داخل معبر مین اولین کسانی که وارد شدند اصفهانی ها بودند در این لحظه برادر محمد عبدا... زاده گفت : از این ساعت با من اصلا صحبت نکنید ، چون من صدای خمپاره شصت را کاملا می شناسم تا شما را خبر بدهم که خیز بروید در همین لحظه آرپی چی را مسلح کرد ، آخر معبر بودم که ناگهان کنار ما خمپاره 60 به زمین خورد ما سریع خیز رفتیم ، ناگهان متوجه شدم برادر محمدعبدا... زاده در حالی که دستش را به دلش گرفته بود به طرف من برگشت و باز با لبخند گفت نگفتم ، و به ملکوت اعلی پیوست ترکش درست به قلبش خورده بود و انگار خداوند به او امانی داد تا آخرین لحظه حرف آخرش را به من بزند .