https://shohada.org/fa/shahid/content/276532
شناسه خبر: 276532
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۲۲
کرامات شهداء بعداز شهادت
راوی معصومه طاهریان: چند سال بعد از شهادت برادرم محمد حسن طاهریان یک شب به همراه همسرم با موتور سیکلت برای عید دیدنی به سمت خانه ی مادرم می رفتیم که در بین راه چادر من لای سیمهای موتور قرار گرفت و ما به زمین افتادیم و من بیهوش شدم در حال بیهوشی مرا به بیمارستان انتقال دادند وقتی به جلوی درب بیمارستان رسیدیم در عالم بیهوشی سه نفر سفید پوش را دیدم که به نزد من آمدند دو نفر دورتر از من بودند و یک نفر جلو آمد و گفت : بلند شو و به پیش ما بیا گفتم نمیتوانم دومی جلو آمد و همین جمله را تکرار کرد و دوباره گفتم نمیتوانم نفر سوم به نزد من آمد و من چشمانم را بسته بودم گفت چشمانت را باز کن و بلند شو تا صدای اورا شنیدم چشمانم را باز کردم و برادر شهیدم را دیدم از جا برخواستم و به دنبال او راه افتادم کمی جلوتر رفت و گفت برو و بر روی تخت بخواب من هم برگشتم و تا روی تخت خوابیدم صدای دکتر را شنیدم که به همسرم می گوید احتمالا او ضربه مغزی شده است منم درهمان لحظه چشمانم را باز کردم و گفتم نه مرا برادر شهیدم شفا داد دکتر ها بعد از آزمایش های متعدد گفتند ایشان به جز چند زخم سطحی هیچ مشکل دیگری ندارد و بعد مرا از بیماستان مرخص کردند.