https://shohada.org/fa/shahid/content/277485
شناسه خبر: 277485
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۳۴
خاطرات بعد از مجروحيت
راوی محمود عباس زاده: برادر صبوری چند روز مرتب حالش خراب بود که یکسره ضعف می گرفتش و گرمازده شده بود. من خودم ایشان را به بیمارستان طالقانی در آبادان بردم البته با موتور که دکتر اصرار داشت اصلا نباید وارد کار شود ولی با این حال ایشان گفت: من به شناسایی می روم چون که فرمانده گفته من اهواز می روم و شما حتما بروید لذا امشب 12 قبضه اسلحه گرفتند و برای گشت رفتند. البته اینها شب رفته بودند که ساعت 11 شب درگیری شروع شده بود. نحوه درگیریشان به این صورت بود که شهید صبوری وقتی نزدیک خط می شوند به برادر ظریف و ملکی می گوید اینجا باشید به عنوان تأمین که اینها کلتشان را مسلح می کنند. ایشان هم اسلحه داشته که مسلح کرده و جلو می رود آنجا منطقه ای بود که کانالی در وسط آب بود. در واقع گرفته بوده و بچه ها با لباس غواصی می رفتند ایشان می گوید که بروم داخل کانال ببینم چه خبر است ایشان وارد کانال می شود ته کانال که می رسد نیروی عراقی از سنگرش بیرون می آید که اینها باهم روبرو می شوند ایشان به او ایست می دهد عراقی که می بیند اسلحه اش در سنگر است چاره ای جز تسلیم نمی بیند این نیرو را اسیر می کند و می گوید بیا برویم خلاصه بعد ایشان را به طرف خط خودمان راه می اندازد. جلوی آب که می رسند کلت را صبوری پشت کمرش گذاشته بود آن عراقی هم که ورزیده بود برمی گردد کلت را از ایشان می گیرد باهم گلاویز می شوند و داد و فریاد و سر و صدا می کنند که آن برادر صدای گلاویز شدن را می شنود شهید صبوری می بیند قدرت مقابله ندارد و طرف قوی است او را حل می دهد و به داخل آب پرت می کند آن طرف هم که خیلی سریع عمل می کرده در همان حال که به طرف آب شیرجه می زند سه تیر به طرفش شلیک می کند که به شکمش می خورد آن عراقی می دود که خبر بدهد هلی کوپترها و قایقها و غواصهای دشمن همه بسیج می شوند که اینها را پیدا کنند ولی برادران آیه وجعلنا خوانده بودند پیدایشان نکرده بودند برادر ظریف و ملکی دو ساعت در منطقه که دشمن نی ها را کنار می زد می ایستند ولی دشمن اینها را پیدا نمی کند البته جریان را نمی دانستند فقط سر و صدایی شنیده بودند حتی برادر صبوری آه و ناله هم نمی کرده خلاصه آن موقع ساعت 11 بود که درگیر شده بودند ساعت 3 الی 4 بعد از ظهر شهید صبوری به خط می رسد در واقع 5 الی 6 ساعت در بین آنها گم شده بوده و شدیدا زخمی می شوند آن دو برادر دو ساعت می ایستند چون راه را بلد بودند و قطب نما داشتند در عرض یک ساعت و نیم برمی گردند و در واقع برادر صبوری نه قطب نما داشته نه راه را بلد بوده خلاصه باهم می رسند شهید صبوری مدتی در بیمارستان اهواز بود سپس برای عمل او را به اصفهان فرستادند و ایشان به حاج آقا صفارپور که الان رئیس سازمان برنامه و بودجه خراسان است تمام مسائل را برایشان تعریف کرده بود البته مقداری هم برای ما گفت طبق گفته ایشان می گوید من وقتی مجروح شدم و عقب تر آمدم چون شکمم تیر خورده بود پس از مدتی احساس ضعف می کنم با خودم می گفتم حتما در آنجا شهید می شوم لذا در گوشه ای می رفتم که اگر بچه ها آمدند جنازه ام را ببینند و اگر عراقی ها آمدند نبینند با توجه به اینکه آب منطقه بسیار تلخ بود خلاصه می رفتم می خوابیدم چشمهایم را می بستم و نفسهایی که می کشیدم با خودم می گفتم برو هنوز وقت شهادت نرسیده بعد مجددا به حالت ناراحتی بلند می شدم و راه می رفتم خون که از من می رفت می گفتم حتما الان شهید می شوم دوباره در گوشه ای می نشستم و این عمل را تکرار می کردم بعد از مدتی با خودم گفتم: نه آن قدر آلوده هستم که کسی ما را نمی برد بچه ها عجیب از این جریانش تکان خوردند بعد از عمل در بیمارستان اصفهان گفتند پدرش باید بالای سرش بیاید همان موقعی که پدرش می رسد و می گوید تخت محمد کجاست؟ تخت محمد را نشانش می دهند همین که بالای سرش می رسد و سلام و احوالپرسی می کند محمد تمام می کند که بچه ها می گفتند بالاخره وقتش رسیده بوده و در بیمارستان بایستی شهید می شده این اولین شهید مادر شناسایی قبل از کربلای 4 و 5 بود و در شلمچه جاده ای به طرف دشمن کشیده شد که نام آن را شهید صبوری گذاشتند.