https://shohada.org/fa/shahid/content/277504
شناسه خبر: 277504
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۳۴
خاطرات سياسي
راوی حسن ربانی: یکسری اداره ساواک برادرصبوری را به خاطر همراه داشتن اعلامیه حضرت امام(ره) دستگیر و در شهربانی فردوس کتک زده بودند که این اطلاعیه را چه کسی به شما داده، ایشان اقرارنکردند که از چه کسی گرفته است وگفته بود که آنها را پیداکرده و چون من این اعلامیه ها را به ایشان داده بودم و ایشان چیزی نگفته بود. دراین جریان مشکلی برای من درست نشد. به هرحال برای شهید صبوری پرونده ای درست می کنند و پس از یکی دو شب تصمیم می گیرند که ایشان را تحویل شهربانی مشهد بدهند. یکی ازمأموران شهربانی به نام سهرابی که اکثر مردم فردوس از او می ترسیدند، مردم راخیلی اذیت می کرد. به همراه دو مأمور دیگر مأموریت می یابند که برادر صبوری را به مشهد ببرند ایشان را دسبند می زند و داخل ماشین گذاشته و از شهر خارج می شوند. در بین راه بعد از گردنه های کلات یک قهوه خانه است. آنها برای خوردن صبحانه کنار قهوخانه نگه می دارند. دستهای شهید صبوری را باز کرده و یک دستش را با دسبند به صندلی ماشین قفل می کنند و خودشان می روند. داخل قهوخانه و از آنجا یک چای برای برادر صبوری می آورند. شهید صبوری می گفت: من یک مرتبه به فکر افتادم که ممکن است پرونده داخل داشبورد ماشین باشد. اکنون وقتش هست که پرونده را بردارم و نابود کنم با زحمت زیاد از صندلی عقب خم شدم و دستم را درازکردم و پرونده را برداشتم داخل یک پاکت بود. پاکت را باز کردم تمام اعلامیه و بازجوییها درداخل آن پرونده بود .با همان چایی که آورده بودنندبرای من آرام آرام آن راریختم روی آن کاغذ ها وبا یک دست شروع کردم وبعداشیشه راپایین کشیدم آن کاغذهای مچاله شده راپایین انداختم مامورین پس از خوردن صبحانه سوار اتومبیل شدندوبه طرف مشهدحرکت کردیم .ایشان راتحویل اطلاعات شهربانی مشهد می دهند.وقتی پیاده می شونددنبال پرونده می گردنداما آثاری از پرونده پیدا نمی کنند.از همدیگر سوال می کننداما چیزی دستگیرشان نمی شودباهم می گویندکه شاید فراموش کردنداز فردوس بیاورند.آنهامی روندمنزل یکی از دوستانشان که در مشهدبود.از آنجا تماس می گیرند با شهربانی فردوس ،وآنهاهم می گویند که شما با خود پرونده را به مشهد برده اید.آن مامورهاآقای صبوری را درهمان منزل کتک می زنندومی گویند پرونده را چکارکرده ای؟ایشان هم می گویدمن که دستهایم بسته بوداز پرونده خبر ندارم ودر هر حال ایشان را تحویل شهربانی داده بودند.به دلیل اینکه نتوانسته بودندچیزی ثابت کنندایشان را پس از یک هفته رهایش می کنند.یک روز بعدازظهر بود،دیدم برادر صبوری آمدندمنزل ما .گفتم:شماکه بازداشت شده بودیدچطور شدکه آزادشدی ؟ایشان تمام جریان راتعریف کردوگفت :یک کلاهی سر ساواکیهاگذاشتم وامابرادرصبوری پاهایش مجروح چون وی را با کابل زده بودند.24ساعتی در منزل ما بودپاهایش که بهترشدگفت:فلانی پدرم منتظر من است ودیگر دوستان منتظر من هستند چون آنها فکر می کنندمن هنوزدر ساواک هستم .بایدبروم فردوس اما نمی خواهم دست خالی بروم حتماباید اعلامیه ای ،نواری با خودببرم .من رفتم منزل آقای مهامی که نماینده امام درمشهد بود.چندتااعلامیه ونوارودوتارساله امام (ره)به ایشان دادم وایشان خوشحال شدندکه دست خالی نمی روندوآنها را برداشت ورفت.