https://shohada.org/fa/shahid/content/277744

شناسه خبر: 277744
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۳۷

مصمم برای رفتن

به نقل از خواهر شهید: با وجود این که یکی از چشم‌هایش را فدای اسلام کرده بود آرام و قرار نداشت و بی‌صبرانه منتظر رفتن دوباره به میدان نبرد بود. مادرم که دلبستگی شدیدی نسبت به ایشان داشت، گفت: «دیگر به جبهه نرو کافی است. برای شما آرزوهایی دارم، می‌خواهم سروسامانت دهم و برایت زن بگیرم. از رفتن صرف نظر کن.» اسماعیل که بی‌تابی و ناراحتی مادر را دید، با خنده و شوخی پیش آمد و گفت : «مادرجان به نظر شما کسی دیگر به ما زن می دهد!؟ چشم ندارم.» سپس مادرم را آرام کرد و گفت :«مادر، رفتن به جبهه یک وظیفه الهی است. باید بروم و از وطن و ناموسم دفاع کنم.» علی رغم مخالفت‌های خانواده و مسئولان امر، اسماعیل‌وار وارد مسلخ شد و به فیض شهادت نائل آمد.