https://shohada.org/fa/shahid/content/278172

شناسه خبر: 278172
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۴۳

خواب و رویای شهید

اوایل جوانهایی که می خواستند به جبهه بروند نامه می آوردند تا پدر و مادرشان امضاء کنند. به همین منوال جواد آمد و گفت: مادر جان وضو داری؟ گفتم: بله گفت این خیلی مهم است. همین جا را بی زحمت امضاء بکنید. دیگر برایش امضاء کردم و گفتم: خدایا به امید خودت. همان روز سرش را پیش گوشم آورد و گفت: مادر! خانم من بچه ای دارد که تقریبا دو سه ماهه است. از دل و جان از خدا بخواه و بگو خدایا جواد می دهم به خودت یک جواد بده به من، باز این جواد می شود. سپس رفت و نامه را به پدرش داد تا امضاء کند. وی عادت داشت که صبحها توی حیاط خودمان می نشست. صبح روز بعد دیدم که خیلی شاد است و خیلی قشنگ می خندد. گفتم: چیه جواد؟ گفت: دیشب خواب دیدم که رفتم به تهران در مجلس و یک گوشه ایستاده ام، همانطوریکه ایستاده بودم به خودم آمدم و به خود گفتم: من چکاره هستم که اینجا آمده ام؟ نه روحانی و نه دکترم، نه مهندس و نه قاضیم، کسی نیستم جز یک شیشه فروش. چه طور شده که اینجا آمدم؟ همینطور با خودم حرف می زدم که دیدم یک مرتبه آقای بهشتی در حالیکه یک نوری بالای سرشان بود آمدند و گفتند: جواد جان چرا اینجا ایستاده ای؟ من همینطور که هل شده بودم گفتم: حاج آقا می خواستم این ورقه را که پدر و مادرم امضاء کرده اند شما هم امضاء کنید. گفت: چشم، و ورقه را از من گرفتند و به درون اتاقی رفتند. پس از مدتی آمدند و گفتند: جواد جان خودم، آقای رجائی، محمد جواد باهنر و آقای فلاح چهار نفر امضاء کرده ایم. ولی شما دو تا شهید دارید برو. من نامه را گرفتم و آمدم. مادر جان! می دانم که شهید می شوم حالا که یک شهید دیگه نمی دانم که هست. از همین بچه هاست هر کدام هست هست. و شب اول فروردین از خانه رفت و ما برای بدرقه اش تا سعدآباد رفتیم. او هنگام رفتن و حتی هنگام لباس پوشیدن بسیار خوشحالی می کرد و همه اش وصیت می کرد که فلان حیاط را به خانم بدهید یا دو تا فرزندم که خرجشان خانه پدرم روبراه است. او همینطور که می رفت یکدفعه توی رزمنده ها گم شد اما دیدم کسی یکمرتبه دست به پشتم زد و گفت: مادر، گفتم: جان کجا بودی؟ گفت: دیگر مرا گم کن. دیگر جواد نداری، دیگر برنمی گردم، مثل یک گوسفند که شب خوابش را ببیند، خوابم را دیدم. آقای بهشتی نبودند جدش بود که فرمودند: شما دو تا شهید دارید. جواد دیگر خداحافظی نمود و رفت و سه روز توی راه بود و پس از چهار روز در 7 فروردین ترکش خورد و شب هفدهم به ما خبر آوردند که جواد شهید شده است.