https://shohada.org/fa/shahid/content/279357

شناسه خبر: 279357
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۵۹

همت در رفع مسکل دیگران

خوب یادم می آید _ تابستان سال 1360 - در ترمینال جنوب تهران بودیم. هوا خیلی گرم بود از شدت گرما کلافه شده بودم. من مامان و شمسی آن روز برای تهیه بلیت برگشت به مشهد به ترمینال جنوب آمده بودیم. مادرم زنی فداکار و دلسوز بود و تا جایی که یادم می آید همیشه بار زندگی روی دوشش بود او نقش یک پدر را نیز برای ما ایفا میکرد آن روز در آن شلوغی و گرما مردانه می کوشید تا هر چه زودتر با گرفتن بلیط برگشت ما را نیز از این مخمصه نجات دهد. باجه های بلیط بسیار شلوغ بود و با این وضعیت تلاشمان برای تهیه بلیط بی فایده ماند. مادر که دیگر ناامید شده بود دست م و شمسی را گرفت و به سمت باجة تلفن راه دور حرکت کرد تا به مشهد زنگ بزند. شاید می خواست با این کار غربت را کمتر احساس کند. من هم که حوصله ام سررفته بود به باجة کناری رفتم و با گوشی تلفن و درب باجه شروع کردم به بازی کردن پسر جوانی هم ایستاده بود و داشت تلفنی صحبت می کرد. من از نیم رخ او را می دیدم قد بلندی داشت و کت کرم رنگی هم پوشیده بود. یک دفعه مامان صدایم زد و گفت : هاجر دخترم به آن آقا بگو بیاید برای ما شماره بگیرد. من به قسمت باجه تلفن رفتم، مکالمه او تمام شده بود و می خواست برود که من گفتم: ببخشید آقا تا این کلمه را گفتم: پسر جوان متوجه من شد اول کمی نگاهم کرد و بعد لبخند روی لبهایش نشست و گفت: ببینم تو هاجر نیستی ؟ با کی آمدی ؟ اینجا چکار می کنی ؟ من با دست به مادر اشاره کردم بله او مجید پسر خالة مادرم بود. در همان حال و هوای بچگی می فهمیدم که مجید پسری مهربان است و می دانستم که مادر ندارد و تنهاست. مجید به مادرم گفت: نگران نباشید. این خواست خدا بود که به من الهام بشود که به مشهد زنگ بزنم تا شما را اینجا ببینم. خلاصه مجید که اصلاً کارش همین بود- روی اتوبوس تهران - مشهد کار می کرد- در ترمینال با راننده های زیادی آشنا بود. لطف کرد و برای ما بلیط تهیه کرد او مثل فرشته ای بود که خدا برای کمک به ما فرستاده بود .