https://shohada.org/fa/shahid/content/281587

شناسه خبر: 281587
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۵:۳۳

عشق به جهاد

راوی محمد تقی رضوی: خداوند عمری دوباره به محمد داده بود چرا که محمد که در آن سوار بوده به دره ای پرت می شوند و محمد از ماشین بیرون افتاده و ماشین با حالت چپ روی محمد قرار می گیرد که اطرافیان از دست او که کمی بیرون از ماشین بود . متوجه محمد شده بودند وقتی که او را بیرون کشیدند سر تا پایش خونی بود او را راهی بیمارستان اهواز کردند به محمد 17 بخیه خورد و دستش هم قطع شد فقط به یک مویرگ وصل بود . محمد را بعد از چند روز به مشهد منتقل می کنند خدا می داند با دیدن محمد چه حالتی به ما دست داد اما بازهم اینجا شهید رضوی بود که به همه دلداری می داد بعد از آنکه محمد را به بیمارستان قائم مشهد بستری کردند ما به اتفاق شهید رضوی به اهواز رفتیم و بعد از چند روزی به علت بیماری و گرما به مشهد بازگشتیم وقتی به بیمارستان رفتیم محمد با ناراحتی رو به من کرد و گفت : همین قدر تحمل و طاقت داشتی ؟ چطور ادعای جبهه رفتن می کردی اما در عمل می توانستی استقامت کنی . محمد با اینکه دستش قطع شده بود و زخمی عمیق بر تن داشت هیچ گاه گله و شکایت از درد را نمی کرد چرا که محمد دارای ایمان قوی و روحیه والای او که استقامت را به نحو احسن در خود ایجاد کرده بود با تمام درد یک لحظه خنده را از خود دور نمی کرد و به دشمنان درونی و خارجی لبخندی تمسخر آمیز می زد و به این دنیای مادی و فانی پشت کرده بود و امتحان خود را در پیشگاه پروردگار به خوبی می داد کسی که تا پایان جان صبر و تحمل را پیشه راه قرار داده بود . امثال من و دیگران را بمیدان دعوت می کرد و با سرزنش از برگشتن من به مشهد اظهار ناراحتی می کرد . محمد را بعد از یک ماه به اتاق عمل بردند . داخل دستش پلاتین گذارده بودند اما حرکت نداشت بعد از بهبودی مختصر از بیمارستان مرخص شد . اما هنوز محمد سلامتی خود را بدست نیاورده بود که آواز جبهه رفتن را زمزمه کرد . یک روز محمد همراه شهید رضوی منزل ما (اهواز) آمدند . با تعجب به محمد مگر دستت خوب شده که به جبهه می روی محمد در جواب به من گفت : من هنوز یک دست و دو پا دارم باید در جبهه حضور داشته باشم نشستن در منزل نشانه یک رزمنده را دارد . با وجود آنکه یک دستش حرکت نداشت باز به وظایف خود در جبهه عمل می کرد حتی کارهای شخصی خود را با یک دست انجام میداد لباسهای کثیف خود را با پاهایش لگد می کرد و می شست اما حاضر نبود به من که خواهرش بودم بدهد چون نمی خواست زحمتی برای دیگران ایجاد کند محمد از عملیات بستان به مشهد آمد و آماده مراسم ازدواج شد.