https://shohada.org/fa/shahid/content/282470
شناسه خبر: 282470
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۸:۱۶
علاقه مندی و آرزوها
به روایت از زهره زادپور: یادم می آید چون من مثل برادرم محمد عشق رفتن به جبهه را داشتم به ایشان که درحین دوچرخه سواری بودند. گفتم: محمد جان منهم می توانم بیایم آنجا برای امداد گری؟(خواهر ایشان دوره امداد گری را فرا گرفته بودند)او گفت:اگر می خواهی بیایی جبهه بیا یک کاری کنیم تو پشت ترکه دوچرخه ام بایست واز همان بالا بپر پایین تا ببینم که در مورد آموزشهای نظامی چقدر مهارت داری.من ساده لوح هم پریدم دست وپایم پر خون شد وگریه کنان رفتم به خانه وقتی رسیدم مادرم دعوایم کرد وگفت:این چه کاریست که با خودت کردی چرا لباسهایت پر خون است؟ منهم گفتم: محمد گفته اگر از بالای ترکه دوچرخه ام خوب بپری منهم تو را به جبهه می برم مادرم با شنیدن این حرف ناراحت شد وبرادرم را دعوا کرد.