https://shohada.org/fa/shahid/content/283329

شناسه خبر: 283329
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۸:۲۷

پیش بینی شهادت

به روایت از زهرا محمدی : یادم هست امیر هنوز خیلی کوچک بود وبا پدرم در ایام انقلاب به راهپیمایی و تظاهرات می رفتند. خوب در آن زمان بحبوحه انقلاب و بعد هم درگیری جنگ بوجود آمد. امیر دراین زمان می خواست که به جبهه برود، اما پدرم راضی نمی شدند. می گفتند: برادرت حمید درجبهه است تو نمی خواهد به جبهه بروی. عید سال 62 بودکه پدرم و مادرم می خواستند به سوریه بروند. امیر آن زمان در نهضت سوادآموزی تایباد کار می کرد. یادم هست که امیر یک بسته ای را به من داد. گفت: روزی که مامان می خواهند بروند سوریه من که مشهد نیستم تو این بسته را به مامان بده تا هنگامی که به سوریه رفتند این را داخل ضریح مطهر حضرت زینب (س) بیندازند. بعد گفت: تو این را خوب در ساک مامان جا سازی کن تا از آنها به عنوان قاچاق نگیرند. تا به ضریح حضرت زینب(س) برسانند. خلاصه پدر و مادرم که به سوریه رفتند این کار را انجام دادند. درست حدود چند ماه بعد یک روز امیر برگه ای را جلوی پدرم گذاشتند و پدرم گفتند: این چیست؟ بعد قضیه را فهمیدند و آن برگه را امضاءکردند. او هم به جبهه رفت ولی واقعاً برایمان همیشه این سؤال بود که امیر در آن بسته چه نوشته بود.