https://shohada.org/fa/shahid/content/284746

شناسه خبر: 284746
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۸:۴۸

خاطره شماره 41 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی

همسرشهيد: با اينكه تازه ازدواج كرده بوديم ، همسرم خيلي علاقه داشت كه به جبهه برود ، ولي مسئولين اجازه نمي دادند . ايشان هم يك روز به محل كار آقاي محمدي، كه مسئول پرسنلي بودند، مي روند و درب اطاق ايشان را پشت سرشان مي بندند و در آنجا خيلي گريه مي كنند و به آقاي محمدي مي گويند: اين همه ديگران زحمت كشيده اند ، شما بايد بگذاريد كه من به جبهه بروم ،تا بتوانم ديني را كه به اسلام و انقلاب به گردنم دارد ، ادا نمايم . آقاي محمدي به همسرم مي گويند: خوب شما تازه ازدواج كرده ايد ، ولي همسرم به آقاي محمدي مي گويند: اينها همه بهانه است، شما فقط مي خواهيد كه مرا از دفاع و جنگ محروم نماييد، بگذاريد من بروم و تا زماني كه آقاي محمدي موافقتشان را اعلام نمي كنند ، همسرم درب اتاق را به روي هيچ كس باز نمي كند . يك روز كه مصادف بود با وفات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه ، مي خواستم براي كاري به منزل پدرم بروم ، ولي همسرم گفت : روز ديگر هم مي تواني به منزل پدرت بروي و كارت را انجام بدهي و بهتر است اول بروي و در مراسم فاطميه شركت كني و بعداً اگر خواستي ، مي تواني به خانه پدرت بروي. وقتي همسرم براي آخرين مرتبه مي خواست به جبهه برود، وقتي لباسهايش را پوشيد و آماده شد، مانند يك پرنده اي كه مي خواهد از قفس آزاد شود ، درخانه به اين طرف و آن طرف مي رفت . بعد عكس خودش را آورد و به در كمد چسباند و عكس شهيد بهشتي را هم به در ديگر كمد نصب نمود و چندين مرتبه رو به عكس خودش كرد و گفت: اين شهيد سرپوش است، وقتي از اين حرفش ناراحت شدم ، گفت : شوخي كردم ، من لياقت شهادت را ندارم. آن روز براي من معلوم بود ، كه همسرم مي رود و برنمي گردد ، ولي باز هم مي گفتم: برمي گردد. همسرم هميشه از شهادت صحبت مي كرد . در اين رابطه ، به ياد دارم : يك روز كه ايشان از شهادت صحبت مي كرد ، من ناراحت شدم و گفت : اگر قرار باشد كه روزي بميرم ، بهتر همان است كه در راه خدمت به اسلام شهيد شوم ، كه حداقل با قطرات خونم، به اسلام خدمت كنم ، مانند: زمان امام حسين (ع) ، يعني هر زمان ما بايد با دادن خونمان، اسلام را به پيروزي رسانيم و حالا كه قرار است از دنيا برويم ، چه بهتر كه خداوند شهادت در راه خودش را نصيب ما بكند، كه بهترين مرگ است. بعد گفت : خدايا، مرا اين عزت بس است ، كه بنده تو باشم و اين فخرم بس، كه پروردگارم تو باشي، تو آنچنان كه مي خواهي ، مرا بگردان . بعد از شهادت همسرم، يك روز مي خواستم با خواهر كوچكترم به منزل يكي از همسران شهدا بروم و به مادرم گفتم : نگران نباشيد ، من هر طور باشد شب برمي گردم . وقتي به منزل آن شهيد رفتم موقع برگشت، آن خانم خيلي اصرار كرد تا درآنجا بمانم، گفتم : مادرم نگران مي شود ، ولي ايشان گفت : مادرت كه مي داند اينجا هستي، نرو . بالاخره آن شب آنجا ماندم . مادرم خيلي نگران شده بود و همان شب همسرم را در خواب مي بيند . همسرم به مادرم مي گويد: زن عمو چه شده ؟ چرا اين قدر ناراحت هستيد ؟ مادرم در عالم خواب به ايشان مي گويد: اشرف، از صبح به خانه همسر شهيدي رفته و گفته كه شب برمي گردد، ولي نيامده است ، براي همين ناراحت هستم . همسرم به مادرم مي گويد : ناراحت نباش ، حالش خوب است و اصلاً نگران نباش.