https://shohada.org/fa/shahid/content/287071
شناسه خبر: 287071
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۹:۲۵
خاطرات سیاسی
یک روز در خیابانها تظاهراتی انجام دادیم . که ناگهان مشاهده کردیم . که تانکی جلوی راه ما را سد کرده و لوله تانک را به سمت جمعیت تنظیم کرده است . تمام مردم متفرق شدند و عده ای هم به کوچه های اطراف رفتند . کاظم خائف هم با ما بود و به کوچه ای بن بست رسیدیم. در خانه ی تمام اهالی کوچه را زدیم هیچ کس در را باز نکرد چون یک افسر ارتشی سر کوچه ایستاده بود کاظم خائف به کنارگوش یکی ازروحانیون که با ما بود حرفی زد و آن روحانی بچه ها را جمع کرد و گفت : همه پشت سر من بیایید و شعار ارتشی برادر ماست را بدهید . آن افسر می گفت : اگر جلوتربیایید تیراندازی می کنم و فحش می داد . به آن افسر نزدیک شدیم و خودمان را برروی زمین انداختیم و اسلحه وی را گرفتیم و بعد متوجه شدیم این طرح و نقشه را کاظم خائف داده بود.