https://shohada.org/fa/shahid/content/287102
شناسه خبر: 287102
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۹:۲۵
بدون عنوان
مادر شهيد:خواب مي ديدم. زنگ خانه را زدند. وقتي در را باز كردم. خانمي موقر مقابلم ايستاده بود. بدون مقدمه گفت:
مادر خائف دلت مي خواهد به مزار شهدا برويم؟
با خوشحالي گفتم: با كمال ميل! چادر به سر كردم و دوش به دوش آن خانم به طرف مزار شهدا راه افتاديم. در يك چشم به هم زدن خود را سر مزار كاظم ديدم. دستم روي قبر بود و مشغول خواندن سوره اخلاص. آن خانم رو به من كرد و گفت:
سر قبر را باز كنيد.
با تعجب گفتم: ولي اين كار از من بر نمي آيد. قبري كه با سنگ و سيمان پوشانده شده، چطور قابل باز شدن است؟
با متانت لبخندي زد و گفت: دست راستتان را از طرف پايين روي قبر بگذاريد.
هنوز لحظه اي از انجام اين كار نگذشته بود كه اتاق سفيدي جلوي چشمانم ظاهر شد. با تختها و متكاهاي سفيد. همه چيز مي درخشيد. غرق در زيبايي ها بودم كه ناگهان كاظم را ديدم. لباس سياه را پوشيده بود و موهايش را شانه مي كرد. به سرعت خودم را به او رساندم و با شوق در آغوشش گرفتم. دقايقي به گفتگو گذشت. يكباره ياد پدرش افتادم. گفتم: كاظم جان پدرت. اگر پدرت بداند كه اينجايي حتماً خودش را به تو مي رساند.
كاظم با نگاه محبت آميزي به من انداخت و گفت: مادر جان! من هميشه با شما هستم. الان از خانه مي آيم. وقتي مي خواستي بر مزارم بيايي، قدم به قدم شما را همراهي مي كردم، اما اين جايگاهي است خداوند براي ما مهيا كرده است.