https://shohada.org/fa/shahid/content/287105
شناسه خبر: 287105
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۹:۲۵
بدون عنوان
حسين يوسفي روبيات :يك شب هنگاميكه از جبهه ترخيص شده و عازم بيرجند بودم، ايشان را كه تازه به اهواز رسيده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در كنارهم تا صبح، صحبت كرديم و اصلا ًخواب به چشمان ما نيامد. قبلاً به ما گفته بودند كه قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشكيل گردد و توضيح داده بودند كه هيچ اميد برگشتي بجز يك درصد براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند كه، صد در صد از شهادت استقبال و از دنياي دون قطع علاقه كرده باشند. در خلال صحبتها، وقتي كه از كاظم خائف پرسيدم: در جبهه قراراست در چه واحدي انجام وظيفه كني؟ فرمود: در گردان ويژه! من كه توصيف گردان ويژه را مي دانستم، يكه خوردم و حالم تغيير كرد. ايشان تعجب و اصرار كرد كه چه شد؟ چرا اينطوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار كرد و من هم توضيح گردان مذكور را دادم. عجبا كه در اين حال چهره اش باز و بشاش شد. خيلي خوشحال و شگفت زده شد و در نهايت به من گفت: وقتي برگشتي، اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نكن تا نگران نشوند! من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمير وسيله اي بودم كه ناگاه در به صدا درآمد و كاظم وارد شد. با تعجب پرسيدم: برگشتي؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند كه بايد براي پر كردن محل يك معاون گردان، فوراً برگردد و ايشان هم رفت. قبل از رفتن، باهم بيرون رفتيم و صحبت كرديم و قدم زديم. دفعات قبل اولين سؤالم از او در مورد دامادي وي بود كه مي فرمود: اوضاع بهتر شود، داماد مي شوم! ولي اين بار در پاسخ پرسشم فرمود: آري، مي خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه كسي مي شوي؟ فرمود: داماد خدا. و اين عبارت را با لبخندي ادا كرد كه من متوجه شدم كه ايشان آماده شهادت است و حقيقت اين که، از آنروز به بعد، هر روز منتظر دريافت خبر شهادت او بودم.