https://shohada.org/fa/shahid/content/287391

شناسه خبر: 287391
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۰:۳۱

آخرين جملات شهيد

راوی ن .م خادم الشریعه : دوستانش می گفتند : شب قبل از شهادت تا صبح نماز و دعا می خواند ، مناجات با خدا داشته . بچّه ها سر به سرش می گذاشتند و می گفتند : چرا اینقدر تو امشب مناجات می کنی ؟ می خندیده و چیزی نمی گفته است . بعد صبح که صبحانه می آورند و می گویند : بیا صبحانه بخور می گوید :‍ نه من صبحانه را امروز می روم در بهشت می خورم . نقشه را از داخل ماشین می آورد و روی زمین پهن می کند و نشان می دهد که از این راه برویم و باید اینطوری فعّالیّت داشته باشیم تا به هدف برسیم . نقشه را جمع می کند و در ماشین می نشیند که خمپاره می آید . دوستش می گفت : داخل ماشین یک پرتقال به او داده بودم امّا نخورد و گفت : من به بهشت می روم و می خورم و آن را همینطور جلوی ماشین گذاشته بود و می گفته : من می خواهم روزه باشم و با روزه وارد بهشت شوم و در بهشت افطار کنم . بعد که خمپاره آمده ، همینطور نشسته بود . دوستانش می گفتند : دیدیم سرش روی شانه اش افتاد و چراغی بود که خاموش شد .