https://shohada.org/fa/shahid/content/287397

شناسه خبر: 287397
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۰:۳۱

عشق به جهاد

راوی سید محمد حسینی : یادم هست عملیّات رمضان تمام شده بود ، یک شب برادرهایی از سپاه تهران آمدند که از وضع خط خبر بگیرند و ببینند وضعیّت خط چگونه است . گفتند : خوب ما می خواهیم برویم از خط خبر بگیریم . خادم گفت : من به همراهشان می روم . چراغچی گفت : نمی خواهد بروی . من می روم . مثل یک حالتی که خادم دلش بشکند ، گفت : تو که دست و پای ما را بسته ای . هرجا می خواهیم برویم می گویی : نه ، امروز که خبری نیست . خودت هم می بینی که این دو سه روز هیچ خبری نیست . بگذار برویم ، ما دلمان باز شود و ببینیم در خط چه خبر است . این ها با یک جیپ 6 - 5 نفر یادم نمی آید آن طوری که بچّه ها بعداً تعریف کردند ، گفتند : سه نفر عقب نشستند ، دو نفر هم جلو . وقتی به منطقه می روند یک خمپاره می آید و به نزدیک ماشین اصابت می کند و ترکش این خمپاره از بین راننده و نفر کناری رد می شود و می آید دقیقاً می خورد به قسمتی از بدن خادم الشریعه که ایشان هم به شهادت رسیدند .