https://shohada.org/fa/shahid/content/288038

شناسه خبر: 288038
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۰:۳۸

هیبت وصلابت

به روایت از عباس مهوش : یادم است اوایل انقلاب حزب های گوناگونی وجود داشتند آنها برای این که مردم را از اهداف و تفکرات خودشان مطلع کنند در کنار دانشگاه ها مستقر می شدند و به محض تعطیل شدن دانشگاه ها اعلامیه ها و نشریه هایشان را پخش می کردند بعضی ها نشریه هایشان را به نرده های دانشگاه آویزان می کردند و تبلیغات خود را انجام می دادند، افرادی هم که اهل بحث کردن بودند همان اطراف می ایستادند و شروع به بحث با دانشجوها می کردند، عده ای اسم گروه هایشان را روی شومیزهای بزرگ می نوشتند و به دیوارها آویزان می کردند، خلاصه سر تا سر خیابان انقلاب تهران را همین افراد پر کرده بودند در آن زمان من به همراه چند تن دیگر از دوستان از جمله آقای حمامی در بیت حضرت امام خمینی(ره) بودیم. در آن لحظاتی که پست داشتیم که هیچ. اما در اوقات بیکاری در خیابان ها راه می رفتیم(مخصوصا خیابان انقلاب) و از نزدیک اوضاع سیاسی را کنترل می کردیم تا اگر جایی خلافی یا اهانتی صورت بگیرد مقابله کنیم. یک روز که به اتفاق آقای کاوه،حمامی و چند نفر دیگر مشغول راه رفتن بودیم آقای کاوه کمی جلوتر حرکت می کرد دیدم کنار بساطی که مربوط به مجاهدین خلق بود ایستاد و مشغول صحبت کردن با آنها شد به آنها گفت این نشریه ای که شما این جا نصب کرده اید در آن اراجیف نوشته شده است، اهانت به نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده اید شما به مقام رهبری اهانت کرده اید. چند دختر و پسری که آن جا بود جواب آقای کاوه را دادند ولی آقای کاوه صحبت های دیگری انجام داد در این لحظه چند نفر دیگر از افراد مجاهدین بودند برای حمایت از دوستانشان به سمت آقای کاوه رفتند آنها فکر می کردند که آقای کاوه تنها است، خلاصه کار به جر و بحث کشید و صداها بالا رفت در این لحظه آقای عباسی و آقای حمامی و من جلو رفتیم تا مبادا آنها فکر کنند که آقای کاوه تنهاست. آقای حمامی که از قد و بالای بلندی برخوردار بود به محض این که جلو رفت آن افراد کمی صدایشان را پایین تر آوردند آقای حمامی گفت، آقای کاوه مشکلی پیش آمده است؟ در همین حین دیدم که آن چند نفر مشغول جمع کردن بساطشان شدند و به اصطلاح عقب نشینی کردند. از هیبت آقای حمامی ترسیده بودند چون می دانستند افرادی مانند آقای حمامی و کاوه حاضر هستند برای انقلاب حتی از جانشان نیز بگذرند به همین خاطر سریع تر بساطشان را از آن جا جمع کردند و رفتند.