https://shohada.org/fa/shahid/content/289941
شناسه خبر: 289941
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۱:۰۳
عشق به جهاد
به روایت از زین العابدین چروی : وقتی دامادم در جبهه مجروح شده بود او را به تهران انتقال داده بودند به محمد ابراهیم گفتم: پدر جان شما برای مراقبت به شوهر خواهرت به تهران برو و من به جای شما به جبهه می روم. گفت: مسئله ای نیست. خداحافظی کردیم و من برای ثبت نام به سبزوار رفتم در آنجا تمام کارهایی که برای رفتن به منطقه باید انجام می دادم درست کردم و روز اعزام که شد محمد ابراهیم به پیش من آمد. به او گفتم: مگر شما قرار نبود به تهران بروید پس چرا اینجا هستید. گفت: هرچه فکر کردم دیدم من به درد این کار نمی خورم و نمی توانم اینجا بمانم پس بهتر است جایمان را عوض کنیم و من می روم جبهه، شما هم به تهران بروید هر چه اصرار کردم قبول نکرد و مجبور شدم که به تهران بروم. در حال رفتن به من گفت: این دفعه من به نیابت از شما می روم پس شما ناراحت نباشید. گفتم: نه پسر جان من ناراحت نیستم. بالعکس خوشحالم و خدا را شکر می کنم که چنین فرزندی به من داده که اینقدر به فکر انقلاب و مملکت و دینش است و و از هم خدا حافظی کردیم و رفت .