https://shohada.org/fa/shahid/content/292780

شناسه خبر: 292780
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۱:۴۶

حرمت والدین

به روایت از محمد تقی پور آزاد : مرحله دومی که فرزندم جعفر به جبهه رفت حدود80 روزی می شد که به مرخصی نیامده بود و حتی تلفن هم نزده بود. یک شب ساعت 6/30 صدای تلفن خانه به صدا درآمد وقتی که گوشی را برداشتم فرزندم جعفر بود که از جبهه زنگ زد گفتم باباجان کجایی چرا نمی آیی؟ گفت تصمیم گرفتم در عملیات خرمشهر هم شرکت کنم و به کربلا بروم و احتمالا تا یکی دو ماه دیگر هم نمیتوانم بیایم. اگر می توانید به همراه مادر به اهواز بیایید تا شما را ببینم خیلی دلم برای مادر تنگ شده و خداحافظی کرد. وقتی جریان را برای همسرم گفتم تصمیم گرفتیم به اهواز برویم من و همسر و فرزندانم به همراه چند نفر دیگر به اهواز رفتیم و مسافرخانه ای رفتیم و بعد از پرس و جوی بسیار توانستم ایشان را در گردان شهید عامل کنار رود خانه کرخه پیدا کنم ایشان در جلسه بود و به من گفت امروز خیلی کار دارم و فردا خودم به اهواز می آیم آدرس را دادم و برگشتم و روز بعد ایشان پیش ما آمد و مادرش برای ایشان لباس نو آورده بود و ایشان به حمام فرستاد وقتیکه لباسهایش را خواست بشورد کیف جیبیش روی زمین افتاد. آن را برداشتم و باز کردم دیدم همان 500 تومانی که موقع رفتن دادم هنوز در کیفش هست وقتی از حمام برگشت، گفتم چرا پولت را خرج نکردی؟ گفت چه می خواستم بخرم؟ کجا بودم که بخرم؟ ایشان تا 3 روز همراه من بود و جاهای دیدنی اهواز را گشتیم و با هم عکس های زیادی گرفتیم. وقتی می خواست به خدمت برگردد هنگام سوار شدن ماشین اصلا به ما نگاه نکرد و همان خداحافظی که قبلا کرده بودیم بسنده کرد چون نمی خواست چشمش به ما بیفتد و محبت مادرش جلوی چشمانش بیاید به او گفتم کی به مشهد ما آیی گفت خرمشهر که آزاد شد اگر زنده بودم برمی گردم وقتیکه خرمشهر فتح کردم چند روز بعد به ما خبر دادند فرزندمان جعفر به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.