https://shohada.org/fa/shahid/content/295508
شناسه خبر: 295508
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۲:۲۴
العفو العفو
مادر شهید:« سیزده ساله بود که نماز شب می خواند و العفو العفو می گفت. در کارهای خانه کمک می کرد و خودش لباسهایش را می شست. فعالیتهای فرهنگی زیادی انجام می داد. یک شب از خواب بیدار شدم و صدای ناله شنیدم. بلند شدم، محسن در رختخوابش نبود. رفتم و دیدم که محسن در اتاقی سرد مشغول خواندن نماز شب است و گریه می کند و العفو العفو میگوید. صدایش کردم وگفتم: آخر توی سیزده ساله چه گناهی مرتکب شدی که این گونه به درگاه خدا گریه می کنی و العفو العفو میگویی؟! از دست من شاکی شد و گفت: چرا رابطه مرا با خدایم شکستی؟ من هم به اندازه خودم گناهکارم. محسن را باردار بودم. پدرم روضه خوانی داشت. دهه فاطمیه روضه میگرفت. روضه حضرت محسن(علیه السلام) را که میخواند دستم را روی شکمم گذاشتم و همین طور گریه می کردم و می گفتم یا حضرت فاطمه(سلام الله علیها) من این فرزند را همچون فرزندان تو تربیت می کنم و نامش را محسن می گذارم. خدا را شکر میکنم که او را با افتخار بزرگ کردم و با افتخار از دست دادم. محسن به احکام دینی اهمیت زیادی می داد. به من و پدرش با اینکه سن کمی داشت و کودکی بیش نبود، میگفت: نمازتان را بخوانید، من غلطهایتان را اصلاح کنم. به حجاب نیز خیلی اهمیت می داد. یک روز دوستانش را به خانه مان دعوت کرده بود و من در اتاقی بودم که ارتباطی با آنها نداشت و چادر سرم نبود. محسن آمد به آشپزخانه و رفت و برگشت و مرا دید و با ناراحتی گفت: چرا چادر سرت نیست؟! گفتم: کسی مرا نمیبیند. گفت: همان طور که من تو را دیدم، ممکن است کسی دیگر هم تو را دیده باشد. جهت ثبت نام و اعزام به جبهه داوطلبانه شرکت کرد. پدرش یک نظامی بود و قانون و مقررات را در منزل هم اعمال میکرد. با یکی از دوستانش مقدمات اعزامش را مهیا کرد. همان شب که قرار بود فردا اعزام گردد، از سر شب تا صبح قرآن خواند. گفت نذر کردهام باید تا صبح قرآن را ختم کنم و بیدار ماند تا نذرش را ادا کند. فردا صبح ساعت 9:30 روز چهارشنبه2/8/1361به مدرسه رفت. به عمه اش زنگ زده بود که من می روم جبهه، چرا که من قسمش داده بودم که نرود. تا خبر به گوشم رسید رفتم پادگان غدیر، رو کرد به من و گفت: مادر اگر من تصادف کردم و کشته شدم تو راضی تری یا اینکه به جبهه بروم و شهید شوم؟ گفتم: تو همه چیز من هستی. در حالی که گریه می کردم راضی شدم. پانزدهم آبانماه آمد مرخصی و دوباره رفت. پانزده روز بعد دوباره آمد خانه. گفتم: کی میروی؟ گفت: فردا شب. وقتی این را گفت ، تب کردم. محسن تمام کارهای خانه را انجام داد و بر بالینم نشست و گفت: تا تو نخندی، نمیروم. بالاخره محسن رفت. شب ۲۱ بهمن ماه بود. نیمه های شب در عالم رویا دیدم که تیری بر قلب من نشسته است. از خواب بیدار شدم و همان لحظه فهمیدم که محسن شهید شده است. تا صبح گریه کردم. به پدرش گفتم: دیشب حمله بوده و محسن شهید شده. پدرش انکار کرد. همان لحظه رادیو اعلام کرد دیشب عملیات شروع شده. بعداً متوجه شدم در همان ساعتی که در خواب تیر به قلبم خورد، محسنم شهید شده بود. روزهای ۲۱ بهمن هر سال برای محسن ختم قرآن و سالاد الویه که دوست داشت نذری می دهم. محسن همیشه این شعر را زمزمه میکرد: گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم، من که می میرم از این غم، چه بیایی چه نیایی. بالاخره محسن به آرزویش رسید و مفقودالاثر شد.»