https://shohada.org/fa/shahid/content/296134
شناسه خبر: 296134
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۲:۳۲
نوجوانی و جوانی
یک روز من و پدرش مىخواستیم به عروسى برویم پسر دیگرمان خیلى اذیت مىکرد و اصرار داشت که بیاید. سید رضا او را بغل کرد و گفت: مادر شما بروید راحت باشید من مواظب او و دیگران هستم. وقتى که ما برگشتیم دیدیم که سر و صورت او قرمز است. و بعضى جاهاى بدنش هم کبود است. گفتیم: چى شده؟ خواهرش گفت: وقتى من آمدم دیدم که عباس به صورت رضا مىزند و با گریه مىگوید. چرا نگذاشتى که من بروم و او را یکسره مىزد. اما سیدرضا یک بار هم دست به روى او بلند نکند و با صبر و تحمل او را نگه داشت.