https://shohada.org/fa/shahid/content/297835

شناسه خبر: 297835
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۲:۵۸

عشق به جهاد

درست زمانی که دوره ی سربازی رضا رو به پایان بود، در جبهه مجروح شده و به مرخصی آمد. ولی هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که دوباره هوای جبهه به سرش زد. مادر گفت: اگر جبهه وظیفه است شما وظیفه ات را انجام داده ای. رضا گفت:" مادر جان آن زمانی که می رفتم دوران سربازی بود. اگر هم نمی رفتم مرا به زور می بردند. اما حالا اگر رفتم هنر کردم." رضا که دید مادر را نمی تواند راضی کند و از طرفی هم نمی خواست او را ناراحت کند، چند روزی ماند. یک روز مادر گفت: رضا جان، آیا مادر مجروحان را هم به مکه می فرستند؟ رضا خنده ی رضایت بخشی کرد و گفت:" نه مارد جان، فقط مادر شهدا را می برند. من سفارش می کنم شما را هم ببرند." مادر ساکت شد. رضا گفت:" مادر، من در رشت کاری پیدا کرده ام. اگر به رشت بروم باید برای همیشه آنجا بمانم. ولی اگر به جبهه بروم دو ماه دیگر بر می گردم." مادر گفت:" دوباره دیگر نمی روی؟" گفت:" مادر جان اگر برگشتم دیگر نمی روم." مادر که متوجه منظور او نشد رضایت داد. رضا خوشحال شد و به بسیج رفت. و در آنجا گفت:" من رضایت مادرم را گرفته ام، اما اگر از جبهه برنگشتم او را به مکه بفرستید." و آخرین حرفی را که در بسیج گفته بود همین بود که:" برای بار دوم می گویم، مادرم را فراموش نکنید، حتماً او را بفرستید. و بعد همراه بسیج عازم جبهه شد."