https://shohada.org/fa/shahid/content/298412

شناسه خبر: 298412
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۳:۰۷

زندگي مشترک

راوی ربابه احمد آبادی: یادم هست دفعه ی آخری که همسرم محمد ابراهیم خواست به جبهه برود به ایشان گفتم:نمی خواهد بروی بچه هایت کوچک هستند و من هم تنها هستم گفت:نه این دفعه باید بروم چون خواب دیدم سیدی آمد و دستمال سبز رنگی به من داد . اول صبح آن روز بچه ها را از خواب بیدار کرد و به آن ها گفت: بیائید از شما عکس بگیرم تا هر وقت دلم برایتان تنگ می شود عکس هایتان را نگاه کنم . بعد لباس هایش را آماده کرد و رفت و از همه ی فامیل خداحافظی کرد و به من گفت: مرا حلال کن زیرا می دانم اولین شهید روستایمان هستم که بعد از چهل روز خبر شهادتش را به من دادند .