https://shohada.org/fa/shahid/content/299598
شناسه خبر: 299598
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۳:۲۳
روزه
یادم هست در زمینهایمان هندوانه می کاشتیم. ما هم صبح می رفتیم تا بعد از ظهر آنجا بودیم. ایام ماه رمضان بود هوا هم خیلی گرم بود من دو سه سالی از او کوچکتر بودم. شدت گرما به حدی بود که من طاقت نیاوردم و گفتم: بیا برویم روزه مان را بازکنیم. من شاید یک ساعت دیگر بتوانم طاقت بیاورم ولی اینکه تا غروب مقاومت کنم نمی توانم. او آمد و در همان نزدیکی که چاه بود مقداری از آن آب را در یک جا جمع کرد و یک اب تنی کرد و بعد از آن استراحت کرد تا شدت گرما روی روزه او تاثیر نگذارد و روزه اش را اصلاً باز نکرد.