https://shohada.org/fa/shahid/content/299610
شناسه خبر: 299610
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۳:۲۳
عشق شهادت
به یاد دارم در جبهه چند روز یکبار جهت سرکشی و احوالپرسی نزد برادر آذری می رفتم . برای آخرین بار روز قبل از عملیات که نزد ایشان رفتم مشغول لباس شستن بود با دیدن من با همان دستهای صابونیش از جایش بلند شد و با بنده روبوسی نمود و گفت: "برادر ببخش که دستهایم صابونی است . و بعد گفت: برادر جای تو خطرناکتر از محل ما است و در معرض دید می باشی . به خاطر دیدن ما خودت را به خطر نینداز . چون ما به یاری خداوند راه کربلا را برای دیگران باز کنیم ، که فردا در مقابل امام حسین (ع) شرمنده نباشیم . ما باید دشمنان اسلام را از پای در آوریم . بعد به همراه هم رفتیم تا ساکمان را تحویل تدارکات بدهیم . برادر آذری گفت: " ببین وسایل کدامیک از ما نزد خانواده اش بر می گردد؟ چون یکی از ما به شهادت می رسیم ." بنده در جوابش گفتم: ما که این سعادت را نداریم و شما این سعادت را دارید . آنگاه دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و از خدا طلب شهادت نمود. بعد به او گفتم: برادر آذری پس از عملیات چگونه از حال یکدیگر با خبر شویم ؟ گفت: " اگر صدای اذان به گوش شما نرسید بدان که بنده به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . " یک شب جلوتر از حمله ، دشمن پاتک زد و تا نزدیکهای صبح به طول انجامید . صبح شد ولی اذان آذری به گوشم نرسید . یکی از برادران که حالش نیز منقلب بود به طرف من می آمد ، علت را پرسیدم گفت: بلال(آذری ) شهید شد .