https://shohada.org/fa/shahid/content/301972
شناسه خبر: 301972
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۳:۵۸
بدون عنوان
در سال 1353 در پایین خیابان روی گاری دستی مشغول میوه فروشی بودم . یک روز دیدم یک پسر بچه چهارده ، پانزده ساله ، خیلی شتابان می دود و چند نفر با لباس شخصی که ظاهراً نیروهای ساواک بودند ، تعقیبش می نمایند . وقتیکه نزدیکتر شدم دیدم که جهانگیر نارنجی است . وی را صدا زدم و جلو آمد و گفت : ( ساواکیها به دنبال من هستند اگر می توانی یک جا به من نشان بده تا مخفی شوم ! من جایی به نظرم نمی رسید ، دریچه کوچک زیر گاری دستی را باز کردم و فتم برو داخل این محفظه شو ! وی گفت :( ولی تو را اذیت می کنند ! ) من گفتم : نگران نباش! و آن محفظه کوچکی بود که ترازو و وسایل کوچک در آنجا می گذاشتم . پس از اینکه مخفی شد ، ساواکیها و مأمورین نظامی گشت بیدار شدند و نزدیک من آمده و سوال کردند : شما پسر بچه ای ندیدی که در حین فرار باشد ؟! من گفتم : کسی را ندیدم ! یکی از مأمورین گشت که من را می شناخت مشغول صحبت از میوه با من شد و گفت: دنبال یک پسر بچه بودیم که همین جا گمش کردیم ! من چیزی نگفتم و حدود یک ساعت بعد با گاری دستی به خیابان دیگر رفتم و سپس درب دریچه را باز کردم و گفتم : برو خودت را در جایی مخفی کن ! و او از من جدا شد.
راوی: قنبر قنبری