https://shohada.org/fa/shahid/content/302416
شناسه خبر: 302416
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۰۴
عشق به جهاد
راوی ابو القاسم زمانی : بهشت رضا مملو از جمعیت بود که برای تشیع پیکر برادرم حسن آمده بودند. مراسم خاکسپاری را انجام دادند و بعد آنجا را ترک کردند،اما برادرم(رمضانعلی) ماند تا با برادرش نجوا کند و آرام سر بر خاکش گذاشت و گفت.حسن جان!جای مرا هم نگهدار تا من هم بیایم.بعد از آن چندین بار ساکش را بست تا برود اما عزام نمی شد و هر بار به دلیلی بر می گشت.و هر صبح که می خواست برود،مادر بزرگ بلند می شد وبرایش دعا می خواند و مادر هم قرآن می گرفت و پشت سرش آب می ریخت.مرتبه سوم که مادر بزرگ بلند شد تا برایش دعا کند،برادرم با آرامی از مادر بزرگ خواهش کرد که برایش دعا نخواند و گفت هر بار که دعا خواندی برگشتم.این بار دعا نخوان و این کلمه را گفت و رفت.هفتمین روز شهادت برادرم حسن بود که پیکر مقدسش بر دوش مردم تشیع شد و وقتی به بهشت رضا رفتیم.دیدیم که ردیفی که برادرم حسن بود پرشده است.ما فقط یک جای خالی وجود داشت و آن هم کنار برادرم حسن بود که جای برادرم رمضانعلی را نگه داشته بود و چقدر زیباست وفای برادر بعد شهادت.شبی در خواب دید که یک آقای قد بلندی پیش آمده و می گوید: عبدا... اگر می خواهی پیش خانوادات به مرخصی بروی زودتر برو چرا که تنها دو شب وقت داری و سپس پیش برادرت که شهید شده مروی!عبدا... پاسخ می دهد:من به مرخصی نمی روم چون فقط 10،12روز است که به جبهه آمده ام.چگونه به دشمن پشت کنم و بروم.آن مرد نورانی میفرماید:هر طوری که صلاح خودت است عمل کن!صبگاهان که عبدا... از خواب برمی خیزد رویای شب را برای یکی از دوستانش تعریف می کند و دوستش به وی می گوید:حالا که می خواهی بروی برو!اما عبدا... جواب می دهد:من همین جا می ایستم و هر چه که خدا بخواهد همان می شود.