https://shohada.org/fa/shahid/content/302456
شناسه خبر: 302456
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۰۴
لحظه و نحوه شهادت
»یکى از روزهاى گرم تابستانى اهواز در سال 60 حدود ساعت 3 بعدازظهر از ستاد جنگهاى نامنظم شهید چمران به اردوگاه شهید انارکى یا مدرسه شبنم سابق زنگ زدند و به مسئول اردوگاه دستور داده شد که چند نفر از برادرانِ فرمانده )شهید سیدحسن موسوى نخودى هم بود( براى شناسائى: منطقه دهلاویه بروند که در آن زمان از سه راه حمیدیه باید به داخل حمیدیه مىرفتیم. چون جاده سوسنگرد زیر دید مستقیم دشمن بود. بعد از اینکه اعلام کردند باید براى شناسائى برویم، همه برادرها حاضر شدند و شهید سیدحسین موسوى؛ اینجانب سیدعباس موسوى گفتند: شما را نمىبرم. من سؤال کردم چرا؟ گفتند چون شما سیگار مىکشى و رفتند. بعد من شروع به گریه کردم و دست بدامن شهید محمدرضا رسولى که حکم معاونت گروه را داشت، گفتم خواهش مىکنم به حسین آقا بگویند که مرا ببرند، قول مىدهم دیگر سیگار نکشم. از من قول گرفتند و قبول کردند. حدود ساعت 3 بعدازظهر بود به سمت مقعر حرکت کردیم )سه راه سوسنگرد، جاده سوسنگرد و داخل حمیدیه( و کیفیت جاده را هم نمىدانستیم در آن زمان نیروهاى خط مقدم، برادران ارتشى بودند از لشگر 77 )احتمالاً همان لشکر بودند( از آنها هم رد شدیم چون به منطقه توجیه نبودیم راه را گم کردیم کنار رودخانه سابله در حرکت بودیم که از دور نفربرى نمایان شد فاصله ما با او حدود یک کیلومتر بود و ما نمىدانستیم که او خودى است یا دشمن و من همین که چشمم به آن نفر برافتاد گفتم آقاى موسوى آن نفر بر شاید خودى باشد برویم از آن آدرس بچهها را بپرسیم ناگفته نماند که او در جاده اسفالت که منتهى به بستان مىشد در حرکت بود ما همانطور که در فکر بودیم که چه کنیم ناگهان از دست چپ جاده بغل خاکریز که متصل به رودخانه سابله مىشد شخصى با لباس ارتشى و یک دوربین ایدهبافى با قد بلند و با صورتى گندم روى و خال مشکى، با دست اشاره فرمودند و ما ایستادیم. سه دستگاه ماشین بود که هر دستگاه ماشین، 5 نفر از برادران سوار شده بودند از لندورهاى اهدائى ادارهجات بود، ناخودآگاه ماشینها ایستادند و ما هم پیاده شدیم و شهید سید حسین موسوى و شهید محمدرضا رسولى چون، عنوان فرمانده گروه بودند جلو رفتند و من دقیقاً یادم هست که تکیه به درب ماشین داده بودم و آن آقاى بزرگوار با حسین آقا دست دادند و به هیچ یک از ما نگاه دقیقى نداشتند. فقط فرمودند: که کجا مىروید؟ - در همین حال آن نفر بر هم که معرض شد به سمت ما مىآمد - حسین آقا گفتند: ما راه را گم کردهایم و مىخواهیم به دهلاویه برویم. آقا فرمودند: برگردید راه را اشتباه آمدهاید آن نفر بر راهم که مىبینید عراقى است برگردید که شما را الان مىزنند و حسین آقا با آقا دست دادند و من و دیگر برادران دست به سینه در مقابل آقا در سکوت داخل ایفا بودیم که با خداحافظى حسین آقا و آقاى رسولى سوار ماشینها شدیم و بهامر پروردگار تا آن موقع هنوز نفر بر عراقى به ما نرسیده بود ما با سرعت هر چه سریعتر دور زدیم. حدود 10 متر که دور شدیم یک تاف جلوى ماشین خود که به لطف خدا هیچکدام از ماشینها و برادرها آسیبى ندیدند. ما با سرعت عقب برگشتیم و به برادران ارتشى رسیدیم، موقعى که به آنها رسیدیم در میان آنها شهید چمران را دیدیم پیاده شدیم و حسین آقا و دیگر برادران جلو رفتیم و بعد از احوالپرسى سؤال کردیم که آیا از این نیروهاى ارتشى یا کس دیگرى، به عنوان دیدهبان جلو هست یا نه؟ شهید چمران فرمودند: اینجا خط مقدم است و کس دیگر جلو نیست باز ما هنوز متوجه نشده بودیم که آن شخص بزرگوار چه کسى بوده که ما را راهنمائى کرده است. شهید چمران دستور داد به سمت تپههاى ا... اکبر بروید که در آن زمان زیر سلطه عراقىها بود ما آدرس گرفتیم و همه برادرها سوار یک ایفا شدیم. چون منطقه کلاً رملى بود، نمىشد با آن ماشینهاى سوارى رفت. مدتى که از رفتن به سمت سیر معین شده گذشت، حسین آقا گفتند که آن آقا که بود که ما را راهنمائى کرد؟ همهمهاى همه بچهها را فرا گرفت چون حالت خالص آن بزرگوار با آن لباسهاى تمیز که، همین الان که این خاطره را مىنویسم. برق کفشهاى آن بزرگوار و اتوى شلوار آن صورت زیبا و آن جمال دل آرا در جلوى دیدگانم مجسم است. بعد متوجه شدیم که آن آقا ولى عصر حضرت مهدى)عج( بودهاند وآن شب را تا صبح به نیایش و عزادارى پرداختیم. به محل موعود رسیدیم حدود یک شبانه روز در آنجا بودیم در یک روستائى در اطراف تپههاى ا... اکبر که اسم آن خاطرم نیست در همان خانه هاى مخروبه جاى گرفتیم و شب قبل از عملیات مادر یکى از آن خانهها خوابیده بودیم که ناگهان در بالاى سرمان به سقف یک رتیل زرد بسیار بزرگ چسبیده بود. من همه بچهها را با دیدن آن رتیل آگاه کردم و همه از خانه بیرون آمدیم و چون بیرون نمىشد روى رمل بخوانیم از ترس عقربهاى سیاه ناچار از برانکاردهاى خونى و کثیف جهت زیرانداز استفاده کردیم و آن شب را به هر صورتى که بود گذراندیم. صبح روز بعد براى نماز که بیدار شدیم بعد از نماز و صبحانه من دیگر حسین آقا را ندیدم و گویا مثل کسى که چیز مهمى را گم کرده باشد بهر کس که مىرسیدم مىگفتم آقاى موسوى را ندیدید، آنها هم اظهار بىاطلاعى مىکردند. بهر صورت تا غروب گذشت و ما را حدود ساعت 2 بعدازظهر سوار یک نفر برگدند و به سمت تپههاى الله اکبر در حرکت بودیم، وقتى به حمل موردنظر رسیدیم و از نفربر پیاده شدیم، دیدم حسین آقا با شهید رسولى و شهید جشن مریم که اصلیت او عراقى بود و دیگر مسئولین که از اردوگاههاى دیگر بودند، براى شناسائى کامل منطقه همراه باشید چمران جلو آمده بودند که ما خبر نداشتیم. ناگهان چشمم به حسین آقا افتاد، دویدم و گریه کنان او را در بغل گرفتم و گفتم شما از صبح کجا هستید؟ چرا به من نگفتید که جلو مىآیید. ایشان خندیدید و گفتند ما آمدیم جلو و از صبح برایتان یک چاه آب زدیم که وقتى مىآئید از نظر آب در مضیقه نباشید من گفتم: شما مرا از صبح تا به حال نصف جان کردید، هر که را دیدم سراغ شما را گرفتم، همه اظهار بىخبرى کردند. گفتند: به هر صورت بچهها را جمع کنید. دقیقاً یارم هست که از همه حلالیت طلبیدند و با هم دیده بوسى کردند و گفتند: مرا حلال کنید و بعد رو کردند به بچهها گفتند: هر که فشنگ اضافه مىخواهد بگوید. به بعضىها که احتیاج داشتند - جعبههاى کوچکى بود که تعداد 15 فشنگ کلاش در آن بود - دادند و بعد رو کردند به بچهها گفتند: یک کمک آرپىچى مىخواهم هر کس که دوست دارد کمک کند. هیچکدام حاضر نشدند و حسین آقا رو به من کردند و گفتند: نفر مىشوى؟ من هم گفتم هر چه شما بگوئید. بعد به هر کدام از ما یک آرپیچى با سر عدد گلوله آرپى چى )با دست مبارک خودشان آن را به پشت من بستند( به ما دادند و گفتند: مواظب خودت باش که از آرپىچى زن جدا نشوى. تعداد بچهها که از اردوگاههاى دیگر آمده بودند حدود 150 نفر مىشدند و چون حسین آقا و بعضى از مسئولین گروهها طریقه خنثى کردن مین را مىدانستند در جلوى گروه با فاصله تقریبى 500 متر به حرکت درآمدند. ما هنوز ایستاده بودیم و از آن زمان براى اولین بار مینهاى جهنده آمده بود و کسى طریقه خنثى کردن آن را نمىدانست. حسین آقا و شهید جواد قناران به اتفاق چند تن دیگر که اسم آنها را نمىدانم در میدان مین مشغول خنثى کردن مین بودند که من دقیقاً آنها را مىدیدم. شاید نفر دوم در صف بودم که ناگهان صداى انفجار مین آمد. نگاه کردم دیدم حسین آقا به حالت نیم خیز درآمد و بعد با صورت با روى زمین افتاد که من فریاد کشیدم و دیدم در آن حال چون بچهاى بیش نبودم و فکر دیگر گروه را نمىکردم به سمت میدان مین دویدم که شهید رسولى جلویم را گرفت و گفت چه مىکنى؟ گفتم: حسین آقا حسین آقا. گفت اینجا جاى این حرفها نیست و گفتم: برادرم و دویدم. آقاى رسولى را گرفت و گفت ساکت باش. حسین آقا به آنچه که خواست رسید و من همچنان گریه مىکردم که ناگهان دیدم صداى انفجار دیگرى بگوش رسید. دقیقاً نمىدانم چه کسى بود ولى فکر مىکنم جواد قنادان بود چون بعد از اینکه این اتفاق افتاد من و شهید رسولى رفتیم بالاى سر حسین آقا که ایشان دوپایش قطع شده بود و دست چپ ایشان هم که با مین گوجهاى اصابت کرده بود و قطع شده بود. از آقاى رسولى خواهش کردم که ایشان را یعنى حسین آقا رادر پتویى بپیچیم که آفتاب بدنش را آزار ندهد. ایشان هم قبول کردند و ما این کار را کردیم و بعد به عملیات خود با بچههاى دیگر که آنها رفته بودند، ادامه دادیم. بعد از حمله با خود شهید رسولى و جشن مریم و روح ا... موسوى )که بچه قم بود و جزء گروه بود( فرداى آن روز برگشتیم و جنازه مطهر حسین آقا را در یک ماشین عراقى که به غنیمت گرفته بودیم؛ اهواز حمل کردیم و بعد آن را به... فرودگاه اهواز بودیم و در معیت شهید چمران، شهید رسولى، شهید جشن مریم و چند نفر دیگر که یکى از آنها به نام آقاى کاویانى بود با یک هواپیماى ارتشى به تهران منتقل نمودیم. یک شب در تهران ماندیم و روز بعد با یک هواپیماى مسافربرى با شهید رسولى به شهر حمل کردیم. در فرودگاه تهران شهید چمران دستشان را روى شانه من گذاشتند و گفتند: ناراحت نباش امیدوارم که تو موسوى دیگرى با شما براى اسلام متأسفانه من نتوانستم موسوى دیگرى براى اسلام باشم«.