https://shohada.org/fa/shahid/content/305363
شناسه خبر: 305363
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۵
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
به روایت ازبرات علی قنبری : خداوند تازه محسن را به ما داده بود تقریبا 6 الی 7 روزه بود که از منطقه آمده بودم . شب در خواب دیدم که سیلی آمده و بعد یک پیراهن مشکی به من دادند که بپوشم از خواب بیدار شدم و رفتم بالای سر بچه ها دیدم همه خوبند آنجا اصلا یادم از موسی الرضا نبود که به منطقه رفته صبح که داشتم به باغ می رفتم یکد فعه روی الاغ از موسی الرضا یادم آمد بر گشتم به خانه کمی استراحت کردم و بعد به شیروان رفتم و از آنجا زنگ زدم منطقه که ببینم چه خبر است ، زمانیکه در بسیج گفتم من فلانی هستکم وبا پسرم کار دارم آنها از الکی تلفن می زدند من هم فهمیدم الکی تماس می گیرند و گفتند بروید روستا تلفن را بیاورید تا تماس بگیریم ،صبح به همراه دو نفر دیگر به سمت شیروان حرکت کردیم در بین راه به آنها گفتم موسی الرضا شهید شده است و آنها گفتند نه اینطور نیست تا اینکه با من آمدند و رفتم به سپاه و در آنجا رفتم پیش مسئول سپاه و گفتم من قنبری هستم چه خبری دارید ؟ مسئول سپاه گفت : ما دو تا قنبری داشتیم که یکی از آنها شهید شده است و نمی دانم که مال روستای شماست یا روستای دیگری و من گفتم مال روستای خودمان هست ،در همین حین آقای شهروزی مسئول بسیج زد زیر گریه که من به او گفتم گریه نکن کسیکه به منطقه رفت دیگر مشخص نیست که سالم بر می گردد یا نه و مسئول سپاه گفت : یک قطعه عکس بیاورید تا برای تشییع جنازه بزرگ کنیم زیرا لازم است . در راه روستا بودیم دیدم می گویند ،یک پدر و پسر رفته اند منطقه پسر شهید شده و پدر برگشته نمی دانید آنها چه کسانی هستند و من در جواب گفتم نه ،رفتم خانه دیدم همه آشنایان و فامیل آمدندخانه ی ما و گریه می کنند و می گویند موسی الرضا شهید شده اما من گفتم : من الان از شیروان آمدهام آنجا هیچ خبری نبود بعد رفتم ودر خانه شروع به شوخی کردم و انها گفتند شما در این موقعیت شوخی میکنید! بله دیگرچون خدا به ما یک اولاد تازه داده است اگر شوخی نکنیم چه کار کنیم ،من دراز کشیده بودم که خانمم گفت می گویند می خواهند شهید بیاورند او کیست گفتم فردی به نام قنبری از روستای شکر که گفت : نه او موسی الرضا است خودش قبل از رفتن عکسش را به من داد و گفت من شهید می شوم آنرا بزرگ کنید . برو سریع آن را بزرگ کن که من گفتم نه با با از الکی خودت را ناراحت می کنی بعد به خانم گفتم من می روم بیرون و سریع برمی گردم و سریع عکس موسی الرضا را بر بردم و بر گشتم تا مادرش نفهد خلا صه شب که خوابیدم با خودم می گفتم خدایا به مادرش چطور بگوییم تا اینکه صبح شد و من رفتم چایی گذاشتم و صبحانه را آماده کردم و نماز خواندم و بعد از خوردن صبحانه به او گفتم که اگر موسی الرضا شهید شده باشد چه می کنی و در جواب گفت : شهید شده که شده مگر خون پسر ما از خون دیگران رنگین تر است خلاصه صبح با دایی و عمویش رفتیم شیروان تا جنازه ی موسی الرضا را تحویل بگیرم در آنجا هم به ما نمی گفتند دقیقا چه شده بالاخره جنازه را آوردند و تشییع کردیم .