https://shohada.org/fa/shahid/content/305416
شناسه خبر: 305416
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۶
اثر شهادت بر دیگران
به روایت ازسیدهاشم درجه ای : جواد بعد از ظهر 5 شنبه از جبهه ا...اکبر حرکت می کند و وقتی به مقر تیپ سوم لشکر 92 زرهی اهواز می رسد، جواد عصاران را می بیند. عصاران از وی می پرسد کجا می روی؟ جواد می گوید: می خواهم ببیینم، سید آمده یا نه. جواد می گوید: نه. برمی گردد و سوار ماشین می شود. در ماشین به عصاران می گوید : این مین هایی که دشمن کاشته و پشت سرماست، تا کی باید ناظر این باشیم که برادران ارتشی از روی بی خبری در میدان مین مجروح یا شهید بشوند، این کار ماست، بیایید آنها را جمع کنیم، اگر فردا سید بیاید و من بروم، تو تنها می مانی، جواد عصاران قبول می کند و داخل میدان مین می رود- ناظر شهادت آقای عصاران بوده است-. برای حفظ مسائل امنیتی با فاصله از هم حرکت می کنند و هر کدام از یک گوشه شروع به جمع آوری مین ها می کنند، مین ها والمر یا پنج شاخه بوده ا ند که اگر سر شاخک تکان خورد، انفجار اول صورت می گرفت واز خاک نیم متر بیرون می پرید و چاشنی دوم در این زمان کار می کرد و انفجار تی ان تی بزرگی صورت می گرفت و استوانه تشکیل شده از مکعب های چهار میلی و آهنی منفجر می شد ظاهراً عراقی ها آنان را در میدان مین می بینند چون این میدان در جلوی منطقه ا...اکبر بود عراقی ها از روی تپه سبز آنها را زیر توپ گرفته بودند و آنان همچنان به کارشان ادامه می دهند و مینی که، وی گرفته بود در مسیر یکی از شاخه ها تکان می خورد و انفجار اول صورت می گیرد و مین بالا می رود و انفجار دوم در بالا صورت می گیرد. در نتیجه سر و گردن شهید به طور کامل از بین رفته بود و هیچ چیز از سر و گردن او باقی نمانده بود که همراه جسدش کنیم و تمام رگهای وی سوخته بود و از او خونی نمی ریخت و دستهایش در حالی که مین را گرفته بود قطع شده بود. من که شب جمعه رسیدم، بعد از نماز مغرب و عشاء به همراه دوستان، دعای کمیل را خواندم. وقتی بچه ها خواستند بلند شوند، به من گفتند: جواد شهید شده است. من خیلی شهید دیده بودم و حتی گاهی در حین عملیات، شهیدان را دیده بودم. ولی به علت اولویت عملیات، عملیات را ادامه داده بودیم، ولی هنگامی که خبر شهادت جواد را شنیدم، گریه ای مرا فرا گفت که هر چه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، فرمانده همه نیروها من بودم و نباید وقتی یکی از نیروها شهید می شد، تعادل ما به هم بخورد، ولی هر کاری کردم نتوانستم شانه هایم را نگه دارم، سریع به اتاق بالا رفتم. باز هم نتوانستم خود را کنترل کنم و تا فردا صبح که می خواستیم به سردخانه برویم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یکی از بچه ها را فرستادم که به گلفروشی برود و حلقه گلی که لایق او باشد تهیه کند و بالای آمبولانس نصب کنیم. وقتی آن گل قشنگ را که شهید غلامی تهیه کرده بود و گلهای زیادی که برای او ریخته بودند را دیدم یک آرامش خاصی به من دست داد و من به این آرامش برای انجام مأموریت احتیاج داشتم ،نمی دانم چگونه اینطور شد، سپس قرار شد شهید را به مشهد بفرستیم او را تا فرودگاه آوردیم. من در آمبولانس چند قطعه عکس با او گرفتم و او را به مشهد فرستادند. چند نفر از بچه ها نیز با او همراه شدند، من به علت گرفتاری نتوانستم با او باشم.