https://shohada.org/fa/shahid/content/305444

شناسه خبر: 305444
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۶

فکاهی شوخ طبعی

به روایت از جمال قنادی : یک شب ساعتهای 10 - 11 شب با دوچرخه از یک مجلس روضه یا دورة قرآن می آمدیم من جلوی چرخ و شهید عقب چرخ نشسته بود به یک مغازه لوازم آتش نشانی رسیدیم که ماکت و مجسمه های آدم داشت و لباس هم تن آنها کرده بود،‌ یک مرتبه جواد از دوچرخه پایین پرید و گفت: بدو دزد، من هم که مجسمه را دیده بودم ترسیده بودم دستة دوچرخه را گرفته بودم و فرار می کردم حسابی مرا ترساند.