https://shohada.org/fa/shahid/content/305448
شناسه خبر: 305448
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۶
ایثتر و فداکاری
به روایت از محمدقاضی : یادم هست که ماشین غذا می آمد و یک بوقی می زد و عده ای می رفتند غذایشان را می گرفتند. یک روز به من گفت: فلانی بیا نرویم غذا بگیریم. بگذار آنها غذایشان را بگیرند و کسی از آنها بدون غذا نماند. بعد یک جوری می رویم غذا می گیریم. گفتم: باشد. یادم هست گاهگاهی سرک می کشیدم ببینم بچه ها غذایشان را گرفته اند و رفته اند. یک روز که بچه ها غذایشان را گرفتند و رفتند و دور ماشین خلوت شده بود و راننده هم برای استراحت رفته بود، یقلاوی را برداشتم زیر بغلمان پنهان کردیم و رفتیم. از کنار ماشین گذراً رد شدیم و یک نیم نگاهی به داخل دیگ کردیم. دیدیم غذایی نیست. جواد گفت: که هیچ مشکلی نیست از این نانهایی که این کنار هست برمی داریم و می رویم استفاده می کنیم.