https://shohada.org/fa/shahid/content/305452

شناسه خبر: 305452
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۶

زیرکی و هوشمندی

به روایت ازسیدهاشم درجه ای : یک روستایی در منطقه ما بود و سپاه جنوب از پشت رودخانه این روستا را مسلح کرده بود. ما در مرحله اول ناراحت بودیم که چرا بدون هماهنگی با ما این کار شده است. ساعت یک شب به شهید جواد قنادی گفتیم چه بکنیم؟ به همین علت خواستیم یک شناسایی از نزدیک داشته باشیم. بعد متوجه شدیم که مدرسه وسط روستا، پاسگاه آنهاست و فقط یک جا نگهبانی می دهند و آن هم درب مدرسه است. با جواد برنامه ریزی کردیم و گفتیم: باید روستا را کنترل کنیم و بتوانیم قابلیت نظارت را حفظ کنیم. خارج از ده بودیم و ساعت یک شب بود. ابتدا من دست جواد را بوسیدم و سپس به وی گفتم: باهم داخل این روستا شویم _ آن موقع یک جیپ روباز داشتیم. من پشت فرمان بودم _ گفتم: بعد از اینکه داخل روستا شدیم، آنها احتمالاً ایست می دهند و من نمی ایستم چون تیراندازی نمی کنند و می ترسند که صدای تیر بلند شود. گفتم: من می روم جلوی مدرسه و تو از ماشین پایین بپر و فریاد بزن به چه کسی ایست می دهید؟ به چه کسی ایست نمی دهید؟ سپس باهم به این نتیجه رسیدیم که با تواضع نمی توان حکمرانی کرد و باید بدانند، یک جنابی آمده که از او اطاعت کنند، سپس باهم هماهنگ کردیم که من از جواد وضعیت روستا را بپرسم و جواد وضعیت روستا را توضیح دهد و من با مردم صحبت نکنم و بعد من به جواد دستور بدهم و بیایم. آن شب با جواد رفتیم و به ایست های آنها اهمیت ندادیم و به هر حال با این شیوه از آنها بازپرسی کردیم و از پست های نگهبانی آنها و تعداد نفرات و ... اطلاعات کسب کردیم. جواد هم در این حین، بله قربان، بله قربان می گفت تا به آنها بفهماند یک قربانی آمده است و خلاصه به این شکل از فردا آنجا به جواد تحویل داده شد و سپس تحویل یکی دیگر از بچه ها. جواد خیلی به آنها توجه داشت و یک جیره غذایی هم برای آنها در نظر گرفته شد. ما به روستایی که نزدیک می شدیم تا مدتی آمار آنها جزء آمار خودمان رد می کردیم و آشپزخانه هم هر چقدر آمار رد می شد غذا می داد.