https://shohada.org/fa/shahid/content/305461

شناسه خبر: 305461
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۴۶

حسن برخورد

به روایت از تقی تقویان : در اولین روزهایی که به جبهه اعزام شدیم مرا به دلیل کم بودن سن و کوچکی ازرفتن به خط مقدم جبهه محروم کردند و در ستاد فرستادگان امام رضا (ع) مشغول خدمتگزاری برادران رزمنده شدم. روزی در ستاد هنگام خوردن غذا متوجه شدم سید هاشم درجه ای در رابطه با حفر یک تونل و دستیابی به خطوط دشمن صحبتهایی می کند. حرفهای درچه ای نظر مرا جلب کرد و با آن شور و شعف نوجوانی که داشتم بعد از خوردن غذا با آقای درچه ای باب صحبت را باز کردم و طرحی را که قبلا برای ساخت خودروی زیرزمینی که مصارف نظامی و صنعتی و معدنی داشت و به بخش لجستیک ارائه داده بودم با ایشان در میان گذاشتم و آقای درچه ای از این طرح استقبال کرد.بحث چگونگی پرتاب نارنجکها بود که دو نفر وارد ستاد شدند و با آقای درچه ای سلام و علیکی کردند و از ایشان اجازه خواستند تا به جبهه اعزام شوند. یکی از آنها تقریبا یکی دو سال از من بزرگتر بود. هنگامی که دیدم آقای درچه ای با رفتن آنها به خط مقدم موافقت نبود ،بسیار افسوس خوردم که چرا نمی توانم مثل آنها به خط بروم . آن دو نفر رفتند و من با نگاه حسرت آمیزی آنها را نظاره می کردم. با صحبتهایی که با آقای درچه ای شد و نیز طرحها و نظرات پیشنهادی ایشان مرا به واحد اطلاعات و عملیات در دهکده شهید خورشیدی معرفی کرد.یکروز صبح که هوا تازه سپیده زده بود و من بیرون آمدم دو نفر را که از طرف تپه های الله اکبر می آمدند دیدم سریع به برادران اطلاع دادم که دو نفر به دهکده نزدیک می شوند. با دوربین آنها را نظاره می کردیم تا اینکه به ما رسیدند. چهره آنها برای من آشنا بود.دیدم با تعجب به من نگاه می کنند. آنها را به خوردن صبحانه دعوت کردیم .وقتی سر سفره نشستند سئوال کردیم که از کجا می آیید؟و به کجا می روید؟گفتند:ما از حمیدیه می آییم و به تپه های میش داغ می رویم.مراقب حرکات آنها در حین خوردن صبحانه بودم زیر چشمی به من نگاه می کردندولی وقتی چشمم به چشمشان می افتاد سرشان را پایین می انداختند و می خندیدند. من که از جریان بی خبر بودم کمی دلخور شده بودم و گمان می کردم اینها به خاطر کوچکی و کم سن وسال بودن من میخندند و این را اصلا دوست نداشم بعد از اینکه صبحانه را خوردند وسائل خود را برداشتند و به طرف تپه های میش داغ به راه افتادند و گفتند:بعد از دو سه روز برمی گردیم.آن روز اولین برخورد من با جواد قنادان بود و چهره اش برای همیشه در ذهنم نقش بست جواد و دوستش بعد از سه روز برگشتند و دوباره همان نگاهها و خنده ها شروع شد.جواد از من اسمم را پرسید هنگامی که گفتم:محمود رعیت نژاد. گفت:تو همان نیستی که فلان روز در ستاد با آقای درچه ای نشسته بودی و یک خمپاره دستتان بود و با هم صحبت می کردید؟وقتی جواد مطمئن شد من همان فرد هستم بیشتر متعجب شد گفت:مگر تو شهید نشدی؟گفتم نه می بینید که زنده هستم. آنها مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند.من تعجب کردم که چرا اینها این کارها را می کنند وقتی از موضوع سئوال کردم گفتند:رزمنده ای به نام محمد رحیم نژاد در اثر اصابت خمپاره شهید می شود و سر و سینه اش از بین می رود و آقای درچه ای فکر می کند آن جنازه متعلق به تو می باشد و ما هم آن جنازه را به جای تو به مشهد فرستادیم و مراسم تشییع را برگزار کردیم و به نام تو در ستاد مجلس یادبودی برگزار نمودیم. جواد به محضی که آن روز مرا می بیند چهره مرا به یاد می آورد و به دوستش می گوید که چه اشتباهی را مرتکب شده اند و به همین خاطر آن روز هر وقت به من نگاهخ می کردند. به کاری که انجام داده بودند می خندیدند. بعد از جریان جواد از من خواست تا هر چه سریعتر خودم را به ستاد برسانم و به آقای درچه ای معرفی کنم.