https://shohada.org/fa/shahid/content/305993

شناسه خبر: 305993
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۵۳

خاطرات جنگی

به روایت از مریم فلاح ناز : در تاریخ 59/12/29 ساعت 9 صبح بود که برای شناسایی به منطقه دشمن رفتیم و بعد از حدود یک ساعت به منطقه رسیدیم . دیده بان دشمن به هیچ عنوان دیده نمی شد . بعد از حدود یک ربع ساعت چشممان به یک دیده بان افتاد . جلو دیده بان یک میدان مین قرار داشت . از آنجا عبور کردیم و به تماشای دشمن پرداختیم . در مکانی که ما بودیم سه سنگر وجود داشت . بعد از چند دقیقه با خمپاره از ما پذیرائی کردند که یک خمپاره وسط من و برادر غلامی خورد و برادر سعید ثامنی پور چند مرتبه با ناراحتی برادر غلامی را صدا زد و سپس مرا صدا کرد . خودش نیز در میان گرد و خاک و ترکش های خمپاره 60 بود . به سعید گفتم : باید منطقه را ترک کنیم . پس از چند دقیقه منطقه را ترک کردیم. بعد از اینکه منطقه را ترک کردیم ، از دور به آنجا نگاه می کردیم ، می دیدیم که همان مکانی که ما بودیم چند تا خمپاره اصابت کرد و تعدادی خمپاره هم به پشت سر ما شلیک کردند که به لطف خداوند متعال به سلامتی به منطقه رسیدیم ، ولی برادر غلامی یک ترکش کوچک در پایش فرو رفته بود که خوشبختانه آسیب جدی وارد نکرده بود .