https://shohada.org/fa/shahid/content/306004
شناسه خبر: 306004
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۴:۵۳
عشق به جهاد
به روایت از زهرا خموش رضوانی : بعد از پیروزی انقلاب رجبعلی گفت: می خواهم وارد سپاه بشوم. پدرش گفت: باباجان به سپاه نرو. تو تنها فرزند و نور چشم من هستی. اگر بروی نور چشمهایم را از دست می دهم. رجبعلی گفت: پدرجان شما یک پسر داری و نمی گذاری وارد سپاه شود و می گویی چشمم کور می شود. آن شخصی که تمام فرزندانش را به جبهه می فرستد باید چه بگوید؟ پدرش وقتی دید نمی تواند او را منصرف کند گفت: اگر وارد سپاه شوی و به جبهه من مخارج زندگی زن و بچه ات را تأمین نمی کنم. رجبعلی گفت: باباجان مگر می شود نان و غذا بخوری و به فکر زن و بچه من نباشی؟ بالأخره هر طوری بود پدرش را راضی کرد و وارد سپاه شد.