https://shohada.org/fa/shahid/content/307067

شناسه خبر: 307067
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۰۶

عشق به جهاد

به روایت از محمدرضا محمدی : زمانی که جنگ شروع شد یک روز ابوالقاسم به خانه ی ما آمد و به حمید گفت : جنگ شروع شده است و فردا نوبت من و توست که برویم . اگر در جنگ شهید شدیم که خوشا به حالمان ولی اگر اسیر شدیم ممکن است طاقت تحمل شکنجه های دشمن را نداشته باشیم پس بیا از همین الان خودمان را آماده کنیم که اگر به دست دشمن اسیر شدیم طاقت تحمل شکنجه های دشمن را داشته باشیم حمید گفت : چه کار کنیم ابوالقاسم گفت : همین تکه ی شیلنگ را بر می داریم و تا جایی که می توانیم به همدیگر می زنیم ابوالقاسم شیلنگ را برداشت و به حمید داد و گفت : شروع کن حمید گفت : نه اول شما شروع کنید . ابوالقاسم شیلنگ را برداشت و شروع کرد به زدند ماتحمل دیدن این وضع را نداشتیم ابوالقاسم گفت : شما داخل اتاق بروید داخل اتاق رفتیم ایشان آن قدر حمید را زد که تمام بدنش سرخ شده بود بعد شیلنگ را به حمید داد و گفت : شروع کن حمید گفت: دایی من به شما نمی زنم برادرم گفت : با تو شوخی ندارم شروع کن ابوالقاسم هر چه اصرار و پا فشاری کرد حمید نمی زد تا این که حمید آمد و گوشه ی اتاق نشست و شروع کرد به گریه کردن و گفت : من نمی توانم دایی را کتک بزنم آن وقت ابوالقاسم دست از سر حمید برداشت و او را به حال خود رها کرد .