https://shohada.org/fa/shahid/content/307775
شناسه خبر: 307775
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۱۵
عشق شهادت
یک شب از جبهه آمد و من خیلی خوشحال بودم. وقتی زنگ زد، من نفهمیدم که یک برادری هم همراهش است. گفتم: مادر جان بگذار دورت بگردم. خیلی خوشحالم که تو برگشتی. حمید رضا سرم را روی سینه گذاشت و گفت: مامان، ساکت این برادر همراه من است. وقتی برادر پاسدار وارد خانه شد گفت: مامان شما نفهمیدید چکار کردید؟ این برادر پاسدار همراه من برادرش شهید شده و آمده است اینجا که فکر کنید، چطوری خبر شهادت برادرش را به مادرش برساند. شما با این کارت این برادر را به گریه انداختید. همان شب بود که اشک در چشم او جمع شد و گفت: مادر شما شیرتان را حلال کنید . من را حلال کنید . چرا من هر وقت می روم جبهه شهید نمی شوم گفتم: مادر جان اگر هم شهید شوی چه کسی می خواهد بجنگد؟ خدا شما را نگه داشته که از انقلاب و اسلام دفاع کنید.