https://shohada.org/fa/shahid/content/307851
شناسه خبر: 307851
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۱۵
لحظه و نحوه شهادت
راوی محمد تقی امان پور: اولین تحرکات ما در تپه ی الله اکبر بود محمد طرح چی می گفت می خواهم بروم ببینم که آنجا چه خبر است. صبحش آمده بود و یکسری امکاناتی می خواست که ما نداشتیم بدهیم و مقداری با هم اوقات تلخی کردیم و ایشان گله مند شد و ظهر که به نماز رفتم بغلش کردم و بوسیدم و از ایشان حلالیت طلبیدم و گفتم چیزی نداشتم از من دلخور نشوی. شما چند روز پیش اولین اخطار را گرفتی و روی پیشانیت هم شهید نوشته شده است امروز هم که داری می روی و معلوم نیست چه شود. اولاً مواظب خودت باش ثانیاً ما حلالیت می طلبیم و از من راضی باش دوباره هم را بغل کردیم و ایشان رفت آقای ورشاوی که با ایشان بوده این گونه نقل می کرد: به اتفاق هم به سمت خط حرکت کردیم بعد از این که محمد نیازهای رزمندگان را در خط لیست برداری کرد و کارش تمام شد به اتفاق داشتیم برمی گشتیم که بیاییم اهواز. در بیین راه سربازی را دیدیم که پیاده به سمت خط می رفت دست نگه داشت و گفت مرا به خط برسانید محمد به من گفت که انگار قسمت است ما امشب در خط باشیم و برگشتیم و سرباز را بردیم و پیاده کردیم و نزدیک غروب شد از ماشین پیاده شدیم و رفتیم وضو گرفتیم. آقای طرح چی زودتر وضو گرفت و به نماز ایستاد. در حالی که ایشان نماز می خواند گلوله ی مستقیم تانک کنار ایشان به زمین اصابت کرد و محمد را در حالی که داشت دعای دست می خواند به شهادت رساند. ما دیدیم که شب اینها نیامدند خیلی نگران شدیم و پیگیری کردیم تا این که ورشاوی را مجروح در یمارستان پیدا کردیم و سراغ محمد را گرفتیم که ایشان گفتند شهید شده است وقتی خبر شهادت محمد را شنیدم من راه افتادم و رفتم سراغ سردخانه ها هر چه گشتم جنازه ی ایشان را پیدا نکردم. حتی یک کانتینری هم در محوطه بود تابوت هایی بود آنها راهم نگاه کردم نبود. گوشه ی کانتینر یک پتویی بود مچاله شده و جمع و جور دفعه ی اول فکر نکردم که آنجاست وقتی از همه جا ناامید شدم سراغ این پتو رفتم و وقتی که پتو را باز کردم دیدم که جنازه ی تکه پاره شده ی محمد است. سرش و نیم تنه ی بالا بود و دو دستش هم قطع شده بود یک قسمت کمی از سینه اش باقی مانده بود و بقیه ی قطعات تکه پاره اش بود خودم شناسایی کردم صورتش سالم بود و نورانی، خیلی حالت دوست داشتنی و شادی داشت. من این نیم تنه را بلند کردم و یک مدتی آنجا بودم و احساس می کنم که مدتی با او صحبت کردم و رازونیاز کردم و نگاهش می کردم و پوست سرش را از پشت ترکش برده بود و بخشی از مغزش هم خالی شده بود مقداری از پشت سرش نبود ولی چهرهاش سالم بود و همان علامت که بر اثر موج انفجار قبلی در کنار چشمش به وجود آمده بود مشخص بود. دهانش پر از خاک شده بود تمیزش کردم و گذاشتم و برگشتم و دیگر این آخرین وداع من با محمد بود. تابوت فراهم کردیم و این جسد را داخل آن گذاشتیم و رفتیم سراغ تیمسار فلاحیان ـ بعداً شهید شد ـ و گفتم که طرح چی شهید شده و ما می خواهیم جنازه اش را به مشهد ببریم ایشان یک هواپیمای 330 جور کرد و ما پیکر مطهر محمد را برداشتیم و به مشهد آوردیم. در مشهد جنازه اش را تشییع و دفن کردیم.