https://shohada.org/fa/shahid/content/307853
شناسه خبر: 307853
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۱۵
تلاش و پشتکار
راوی ناصر ابراهیمی: زمانی که به جهاد اهواز رفته بودیم یک عدد اتاق به ماداده بودند. در آن اتاق هم رانند های بولدوزی بودند هم مهندس طرح چی بود هم ما بودیم و هم قطعات و ابزارمون.همه چیز در همین یک اتاق بود. روزی به طرح چی گفتم: این یک اتاق برای این همه امکانات کم است چرا نمیروید اعتراض کنید. الان جنگ است باید بروید و در خواست امکانات کنید. گفت: خدا خودش درست می کند با مسئولین اینجا چندبار صحبت کرده ام و نتیجه ای نگرفته ام خودمان باید همت کنیم و تشکیلاتی را راه اندازی کنیم .به اتفاق ایشان و یکی از دیگر از نیروها به طرف جاده ی خرمشهر رفتیم تا این که به ماکنی رسیدیم از دیوارش با لا رفتیم ببینیم کدام مناسبتر و بهتر است برویم صحبت کنیم و یکجوری بگیریم . یک تعمیرگاهی الان آنجا به نام شهید طرح چی است -از دیوار بالا رفتیم و دیدیم بهترین جا برای تعمیرگاه اینجاست. سالنم داره برق دارد همه چیز مجهز است .رفتیم با استانداری صحبت کردیم و با کمک امام جمعه توانستیم آنجا را بگیریم .آقای طرح چی گفت: یک مکانی هم برای ستاد می خواهیم یک تعمیرگاه شخصی هم انجا بود چون عراقی ها نزدیک خرمشهر بودند صاحب تعمیرگاه انجا را به مبلغ ناچیز فروخت. ستاد را آنجا زدیم و خیلی از بچه ها کمک کردند و این ستاد و تعمیرگاه را راه اندازی کردند. آنجا داشت راه اندازی می شد که چند تا عملیات کوچولو توی منطقه انجام شد رفتیم کارهای انها را آنجام بدهیم مهندس طرح چی به ما گفت: چند تا بولدوزرنزدیک تپه های الله اکبراست جا مانده.چیزهای خیلی برزگی بود . بولدوزرها دینوف که کارایی خیلی بالایی دارد .گفت:اگر اینها را بتوانی از چنگ عراقیها خارج کنی خیلی به درد می خورد ما را برد و بولدوزر ها را از نزدیک نشان داد .منتها ما موقعیت عراقیها را نمی دانستیم که در چند متری ما بودند امدیم و یک جرثقیل صدتنی برداشتیم بردیم که اینها را بار کنیم از این که دشمن حدود 50تا 100 متری ما بود .همین که جکها ی جرثقیل رازدیم عراقیها شروع کردند به سمت ما تیراندازی کردن در صورتیکه می توانستند بیایند ما را با جر ثقیل و وسایل دیگرمان ببرند اما از انجایی که خداوند در دل انها ترس قرارداده بود آنها فکر می کردند که ما با یک پشتیبانی زیادی امده ایم و می خواهیم انها را بکشیم. آنها شروع به تیراندازی کردند و ما هم جرثقیل را برداشتیم و فرار کردیم و آمدیم به محمد گفتیم ما چنین کاری کردیم .گفت: شما را نگرفتند؟ گفتیم :چرا به ما نگفتی که دشمن چندمتری ماست.گفت:خیلی شانس اوردید.دشمن پشت همان خاکریزی که بولدزرها بود قرارداشت مگر شما ها ندیدید.گفتم:من چه می دانستم.گفتم:بالاخره من این بولدزرها رو می آوردم.امدم و سیم بکسل خیلی بزرگ برداشتم و رفتم انداختم شب توی دیپر این بولدزرها و دندهاش را هم خلاص کردم. حدود 80 متر این طرف تر سه تا بولدزر را آوردم به این سیم بکسل های قطور وصل کردم و بولدوزرها را کشیدم آوردیم و تعمیر کردیم و ازشان استفاده کردیم.