https://shohada.org/fa/shahid/content/308530
شناسه خبر: 308530
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۲۴
تولد و کودکي
راوی در جان حمیدی: حسین من آنروز 8 سال بیشتر نداشت یک روز تابستان بود و او هم در اوج شادابی و خروش آنگونه که سن و سالش اقتضا می کرد. برادر بزرگش همراه با عده ای از دوستانش که اهل علم بودند قرار گذاشتند که به روستای اخلمد بروند و اجازه او را هم از من گرفتند و رفتند و من مثل همیشه که سعی داشتم ظاهرش آراسته باشد این بار نیز با کت و شلوار اتو کشیده و کفشهای شبرو روانه اش نمودم. غروب آنروز برگشت اما به عکس صبح کت و شلوارش کاملاً چروک و کفش فوتبالی هم پایش بود نگران شدم و با تعجب پرسبیدم تو چرا اینطوری شدی کفشهایت کو لباسهایت چرا اینطوری شده او با آرامش خاص خود گفت هیچی مادر کت وشلوارم را گذاشتم زیر سرم و خوابیدم کیس برداشته است اما کفشهایم رفتم نماز بخوانم وقتی برگشتم گم شده بود داداشم این کفشها را از شاندیز برایم خرید. یکسال از این ماجرا گذشت تا اینکه روزی همراه با او به منزل برادرش رفتیم سر سفره ناهار یکباره برادرش رو به او کرد و گفت: حسین جان آن ماجرا را برای مامان تعریف کردی یکباره چهره حسین تغییر کرد فهمیدم موضوعی از من پنهان شده است به مطرح شدنش اصرار کردم و سپس او گفت: مادر آنروز که به اخلمد رفته بودیم یادتونه گفتم: بله گفت: تغییر وضع کت و شلوار و تعویض کفشهایم بخاطر این بود که من در رودخانه افتاده بودم و چیزی به غرق شدنم نمانده بود. برادرش ادامه داد راست می گوید ما داشتیم از روی یک چوب روی رودخانه می گذشتیم و آب به شدت جریان داشت و حسین که می خواست از روی چوب بگذرد داخل آب افتاد آب او را با خود می برد توان مقاومت نداشت و فقط در مسیر جریان رودخانه بشدت جلو می رفت ما هم همگی در آن جهت می دویدیم ولی فایده نداشت عمامه هامونو گره زدیم و چند بار به جلو انداختیم ولی او نتوانست بگیرد و لحظه لحظه به گرداب جلو نزدیکتر می شد و چیزی باقی نمانده بود که غرق شود. نمی دانستیم چه کنیم در آن لحظه من با تمام وجود از خدا خواستم که خدایا این بچه امانت است او را به مادرش بازگردان و در همان لحظه نمی دانم چگونه شد که توانست ریسمان ساخته شده را بگیرد و بدین سان خدا او را در آن لحظه به ما باز گرداند.