https://shohada.org/fa/shahid/content/311869

شناسه خبر: 311869
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۶:۳۲

زندگی مشترک

به روایت از عذرا دلبری : یک روز پدر بزرگش به سید رضا گفت : بابا جان من پیر شده ام ولی آرزوی داشتن نوه ای را دارم . بیا و ازدواج کن تا آرزو به دل از دنیا نروم . سید رضا گفت : عمر ما پاسداران سه ماه است و ارزش زن گرفتن ندارد .من زن نمی خواهم . اما پس از سعی و تلاش فراوان او را راضی کردیم تا ازدواج کند و لی هنگام رفتن به خواستگاری سید رضا گفت : هنگامی که رفتید باید تمام شرایط را با خانم در میان بگذارید . ما قبول کردیم و به خواستگاری رفتیم . او به دختری که برایش خواستگاری رفته بودیم گفت : من می خواهم بگویم که عمر پاسدار سه ماه است امکان دارد وقتی به منطقه رفتم دستم قطع شود پایم قطع شود یا کور شوم شما باید دستم را بگیرید . باید همه این مسائل را در نظر بگیرید . که بعد خانمش قبول کرد و ازدواج کردند .