https://shohada.org/fa/shahid/content/312923

شناسه خبر: 312923
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۶:۴۶

عشق به جهاد

علی اصغر حمامی به من گفت : " تا نگذاری که به جبهه بروم هیچکاری انجام نمی دهم " نه ناهار می خورد و نه با من حرف می زد . نه خانه می آمد و نه با بچه ها بازی و تفریح می کرد . همیشه متوجه راهپیمائیها و جبهه بود . تا اینکه یک روز به من گفت : حالا شما رضایت بده تا به جبهه بروم . من هم به شوخی گفتم : صدام دیگها راپر شربت کرده ، معطل است که تو بروی و بخوری من رضایت می دهم . تا گفتم که رضایت می دهم ، خوشحال شد و فوراً سوار موتورش گردید و رفت . سپس دیدم با یک نفر آمد . گفت : حاجیه خانم ، شما رضایت می دهید که اصغر به جبهه برود ؟ گفتم : بله ، رضایت می دهم . چون ما را خیلی اذیت می کند . نه غذا می خورد ، نه به خانه می آید . شب و روز هم که به مسجد و راهپیمایی می رود . همینکه این حرفها را شنید ، خیلی خوشحال شد . سپس دفتر و کاغذ آوردند و آنها نوشتند و ما انگشت زدیم . ایشان بعد از این کار دستم را بوسید . گفت : حالا شدی یک مادر خوب ، حالا خیلی دوستت دارم . به خیابان می رفت و برایم پسته و بستنی می خرید . و می گفت : اینها را بخور و به کس دیگری نده . تا حالت خوب شود . من می گفتم : بچه که نیستم . می گفت : نه مادر ، اینها را می آورم که بخوری حالت بهتر شود .